jump to navigation

مینا، عشق پانزده سالگی فوریه 20, 2012

Posted by Raheleh Bahador in سیاه و سفید.
Tags: , ,
1 comment so far

1. هر روز رنگ شالش را عوض می‏کند. ریمل زده و سایه ی مژه هایش افتاده روی دیوار. بوی ادکلنی که نمی شناسم. از آن طرف او که شلوارش را اتو کشیده، موهایش را ژل زده و این بین قلب هایی که احتمالن تندتر می زنند و صداهایی که نازک تر می شوند و کلماتی که صدای تپش قلب تویش می پیچد.
2. یاد آن روزها می افتم. یک اتفاقی که شاید هر روز، برای هر نفر و شاید هر روز برای یک نفر! می افتد و باز هم نو است. برای یک نفر ممکن است توی کلاس اتفاق بیفتد. برای یکی توی کتابخانه ی عمومی. برای یکی توی راه مدرسه. برای آن یکی توی مغازه و برای یکی هم توی پیاده رو. چیز بدی هم نیست. هیچ وقت نبوده. اما تابو بودنش برای یک دختر همیشه اصل است. عاشق شدن یک چیزی است که برای همه اتفاق می افتد. مثل مدرسه رفتن و آرایشگاه رفتن.
6. یک نفر عاشق می شود و تا بالشت هم می رسد و یک نفر عاشق می شود و حتی می ترسد بلند بگوید و خودش بشنود.
3. بوی ادکلن بلولیدی و بوی برگ های بید که می شکستیم تا در باز می شد، وقتی گوش هایم زل می زدند به کلمات تکه تکه ایی که برایم نهایت نو بودند. احساس ترسی دایم از اینکه هوش و حواسم افتاده پی چیزهایی که آنقدر جدید هستند که نمی دانم حد خطرشان تا کجاست. حتی می ترسیدم با کسی درباره اش حرف بزنم نکند تمام بشود! اتفاق افتاده بود و من خوب می دانستم در تناقض با شهر است.
4……………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………

5. اتفاق افتاده بود توی دل من. زودتر از آنکه برای او اتفاق بیفتد. کاریش هم نتوانستم بکنم و گذشت. حالا که خیلی گذشته، گاهی عجیب، طعم آن حس شیرین و دردناک را نشخوار می کنم.
7. بعد آدم هر چی زور می زند، دیگر اتفاق نمی افتد. زورکی که نیست! این طوری یکی می رود عاشق پول می شود، یکی عاشق کتاب و یکی عاشق ادبیات. یاد صدای شهیار قنبری می افتم.

صدای عصا در طبقه ی هفتم فوریه 12, 2012

Posted by Raheleh Bahador in داستان.
1 comment so far

کلید را توی در چرخاندم. رفتم تو. کلید برق را زدم. نور زردی پاشید توی اتاق. انبوه کتاب و پرده‌های آویزان بنفش. دو تا کاکتوس روی میز کارش بود. یک فرهنگ لغت کهنه و نیمه‌باز. رفتم جلو پنجره. پرده‌ها را کنار زدم. آفتابی گرم خزید توی اتاق و قد کشید تا روی دیوار. صفحه‌ی تقویم دیواری‌ را درست کردم. به کتاب‏ها دست نزدم. به میز هم. ساعت ده دقیقه از دوازده گذشته بود. پشت در پنهان شدم. کلید آهسته توی سوراخ در چرخید. به سرعت خودم را رساندم پشت در. خودم را چسباندم به دیوار و نفس ام را حبس کردم. آفتاب چشم‌ام را می‌زد. در را باز کرد. آمد تو، تا کفش‏هایش را توی جاکفشی بگذارد. چشم‏هایش را از پشت با کف دست‏هایم محکم پوشاندم و خنده‏ام را قورت دادم. توی دست‏هایم چرخید. مرا محکم به خودش چسباند. هلش دادم آن طرف، اما شانه هایم را محکم کوبید به دیوار. زیر قفسه‏ی سینه‏ام داغ شد. چسبیدم به دیوار و یواش آمدم پایین. نور چشم‏ام را نمی‏زد. چشم ام افتاد به چکمه های سیاه. کفش هایش گلی بود. بوی گل تازه. نفس نفس می‏زد و چاقو به دست ایستاده بود جلو من. جای پایش روی پادری بود.
در را محکم بست. ساعت را نگاه کردم. انعکاس نور خورشید عقربه ها را پوشانده بود.
صدای عصا توی راه پله می آمد.

سیاه ژانویه 28, 2012

Posted by Raheleh Bahador in داستان.
Tags: , , , , ,
1 comment so far

دستش توی جیب شلوارش بود و با نوک پا، آرام و مداوم به زمین ضربه می‏ زد. کیف چرمی ‏اش را انداخت و دست دیگرش را برد توی جیب‏ اش. قفسه ‏های فلزی پر بود از پرونده ‏های زرد و سیاه و سبز. راهرو را گرفت و رفت کنار یکی از قفسه‏ ها. ایستاد. یک پرونده از وسط ردیف، کم شده بود. از فاصله‏ ی بین دو پرونده، میز کارش را می ‏توانست ببیند. تلفن زنگ خورد. هنوز نیم ساعت تا پایان وقت اداری مانده بود.
خودش را به تلفن رساند.
- بایگانی ، بفرمایید!
گوشی را گذاشت روی شانه‏ اش. جای خالی پرونده را نگاه می‏ کرد. دستی به چانه‏اش کشید و گوشی را گذاشت کنار گوشش. باید سیاه بوده باشد و محرمانه.
- پرونده‏ ی 2173 مورخ بیست و نهم و پرونده‏ ی 3048.
همیشه شماره‏ ها و ردیف‏ ها را حفظ بود. یادش آمد پرونده‏ ی اول سبز و دومی زرد است. بین این دو باید یک پرونده‏ ی سیاه بوده باشد.
- بله! حتماً! …دوباره چک می ‏کنم.
گوشی را گذاشت. تقویم رومیزی از دیروز تا حالا روی ششم بود؛ اولین بار در این بیست و دو سال. از ردیف قفسه‏ ها گذشت. کیف‏ اش را برداشت. پرونده‏ ها پشت سر هم چیده شده بود و جای خالی پرونده‏ ی سیاه توی چشم می‏ زد.
کنار در خروجی، چراغ‏ ها را یکی یکی خاموش کرد. انگشت ‏اش روی کلید چراغ راهرو سوم بود. انگشت ‏اش را برداشت. در را بست.
صدای زنگ تلفن را می‏ شنید. کلید سه بار توی در چرخید.

دست هایی برای دوست داشتن ژانویه 19, 2012

Posted by Raheleh Bahador in کلاس.
Tags: , , , ,
2 comments

گاهی که خیلی خسته شده‌ام، گاهی که به هیچ کدام از دو زبان زنده‌ی دنیا حرفم نمی‌آید، زبان بی کلمه ایی بر می‌گزینم به اسم سکوت. گاهی با خودم فکر می‌کنم ول کنم این کار کوفتی را. کوفتی تنها فحشی است که من بلدم و به نظرم خیلی جمع و جور و بی خطر است. تویش هتک حرمت و نوامیس مردم و اعضای بدن نیست.
معادل‌اش می‏تواند لعنتی هم باشد اما کوفتی مزه‌ی دیگری دارد. …خلاصه!…فکر می‌کنم ول کنم این کار کوفتی را. این همه کار تو دنیا. بعد فکر می‌کنم اگر ول کنم، آنوقت آن نیمه‌ی زندگی‌ام را که خواب می‏رود با چی پر کنم مثلاً؟ با خواب؟ یا با کتاب؟ یا گزینه‌ی هیچ کدام؟ آن همه روابط خوب را چه کار کنم؟ و مسئله دقیقاً همین جاست.

دو تا تی تاپ خریده و آورده؛ می دهد به من. می گویم حالا چرا دو تا؟! می گوید: بخور! تو خیلی لاغری!
اینجور وقت ها باورم می شود که هنوز ته این دنیای کوفتی یک چیزهایی مانده که می شود از آن نفس گرفت.

اینطوری است که بی‌خیال این کوفتی که شریک زندگی‌ام شده، می‌شوم. می‌روم یک جایی که خیلی هم دور نیست، خستگی‌ام را چال می‏کنم. بخواهم مدرن‏تر بگویم؛ خستگی‏ام را جایی قی می‏کنم. دوباره از نو، ساعت سه که می‌شود، وقت سر رفتن حوصله که برسد، جیب‏ات که خالی بشود، دلت هوای یک چیز کوفتی می‌کند به اسم شغل. یک چیزی که یک روز عاشق‌اش بوده‌ایی و حالا فقط انجام‏اش می‏دهی. مثل وارد کردن تاریخ ورود و خروج.

وقتی یک کلاس را بیش از دو ترم دارم، فکر می‏کنم بچه‏ها دارند زیر لب به من فحش می‌دهند: « اَاااَه! باز این!» حق هم دارند. خجالت می‏کشم بروم توی کلاس‏شان. فکر می‏کنم بهشان ظلم شده. جذابیت‏های سمعی و بصری ات تمام شده. آنها حق دارند، قیافه‏ایی جدید را تجربه کنند؛ با فکر جدید. صدای جدید و رفتار و حرکات جدید.

اگر خلاقیت نداشته باشی و اگر همیشه به یک سبک شغلت را اجرا کنی، خسته می‌شوی و می شوند. برای ادامه دادن نیاز به تغییر است. نیاز به نو شدن. چه در روش باشد و چه در سبک و چه در ابزاری که با آن سروکار داری و حتی تغییر ظاهر با یک دست لباس جدید. سبیل چطور است؟!

«رویاها» اثر آکیرا کوروساوا ژانویه 5, 2012

Posted by Raheleh Bahador in «نقد آماتور».
Tags: , , , , ,
3 comments

نویسنده ها، شعرا، فیلم سازها، باغبان ها، مادرها و پدرها؛ همه یک جورهایی رویاهایشان را می سازند اما « رویاها» ی آکیرا کوروساوا یک تفاوت اساسی با همه ی اینها دارد. رویاهای کوروساوا فیلم شده و همه می توانیم ببینیم! این فیلم برگرفته از رویاهای زندگی شخصی فیلم ساز ژاپنی است. البته بعضی از رویاهایش هم دست کمی از کابوس ندارند! « مرگ» یا بهتر بگویم « نابودی» یا بهتر بگویم « حماقت بشر» دست مایه ی اصلی فیلم است.

 


فیلم هشت اپیزود دارد. هر کدام از آنها نگاهی متفاوت به تم ذکر شده دارند و این تم واحد فیلم را یکدست کرده است. هر اپیزود مثل یک ساز است که توانسته در کل یک ارکستر خوب از فیلم بسازد. آدم ها از پیشینیان تا امروز، رویا ساخته اند اما خودشان هم رویاهایشان را نابود می کنند. اپیزود اول از یک پسربچه و افسانه ای ژاپنی ( و جهانی به نام Sunshower) شروع می شود که می گوید اگر، هم خورشید بتابد و هم باران بگیرد، گرگ ها ( kitsune) جشن میگیرند و مراسم ازدواجشان را برگزار می کنند، اما کسی نباید تماشاگر این مراسم باشد. خب حدسش سخت نیست که این پسر بچه می رود تماشا! اما باید برای طلب بخشش برود زیر رنگین کمانی که گفته شده محل زندگی آنهاست.

فیلم محصول 1990 است، اما اثری از کهنگی در ایده و ساخت آن دیده نمی شود. موسیقی عنصری مفرد نیست و بیننده می تواند در هفت اپیزود، موسیقی خوب شرق آسیا بشنود و لذت ببرد. فیلم بیشتر تصویری است تا دیالوگ. اما دیالوگ های ساده و بعضاً استثنایی فیلم را نباید از دست داد.
در هر هشت اپیزود یک « من» واحد شاهد حماقت بشر است. این من از کودکی و اساطیر شروع می شود و در اپیزود آخر که « دهکده ی آسیاب ها» نام دارد، پایان می یابد. اپیزود آخر فیلم، هنگامی که دوربین می چرخد به سمت آبهای روان و آرام رودخانه شاید پایان بندی کوروساوا باشد. ته مایه ایی از امید که بتوان به آن دل خوش بود. مرگ نه تنها مویه نیست، بلکه برای انسانی که در صلح با دیگران و طبیعت زیسته، می تواند پایان باشکوهی برای یک زندگی باشد.
تنها بازیگر مطرح فیلم هم « مارتین اسکوسیزی» در نقش ونگوگ است در یکی از اپیزودها به نام « کلاغ ها». پس بیخود دنبال دار و دسته های نیویورکی نباشید! بنشیند یک فیلم ژاپنی خوب ببینید، اگر می خواهید امروزتان با دیروزتان تفاوت داشته باشد.
کوروساوا یک شاعر است. یک Wordsworth ژاپنی که دوستدار طبیعت بشر است و راه نجات را در بازگشت می داند. شاید آدم ها باید بروند زیر رنگین کمان تا بخشش ببارد و دوباره جهان جایی بشود برای زندگی.
فقط یک نکته مانده! تصاویر فیلم برداری شده از طبیعت ژاپن آنقدر زیباست که اگر لحظه ای به تسونامی فکر کنید، کیف تان تلخ میشود. « رویاها» ی کوروساوا خیلی فیلم است.
فیلم: Dreams
نویسنده و کارگردان: آکیرا کوروساوا
موسیقی: Shinichiro Ikebe
زمان: 119 دقیقه
ژانر: رئالیسم جادویی

سوپ فرانسوی ژانویه 2, 2012

Posted by Raheleh Bahador in داستان.
Tags: , , , ,
2 comments

بویابس سر رفت. زن بندهای پیش بند آبی را دور کمر باریک‏اش گره زده بود. رو به پنجره ، سرش خم شده بود روی شانه اش و موبایل‏اش زیر گوشش بوق می‏زد. بهت زده و چاقو به دست بیرون را نگاه می‏کرد. ساعت چهار بار نواخت. فلس های ماهی روی کابینت پخش شده بود و یک ماهی سفید بزرگ زیر دست‏های زن که همچنان روبرو را نگاه می‏کرد.
آن طرف پنجره، پشت نرده های چوبی و پیچک‏های فضول و پرپشت کنار خیابان، شوهرش توی یک ریو سفید با زنی روبوسی کرد و پیاده شد. در حالی که در ورودی را باز می‏کرد، گوشی‌اش زنگ می‏خورد.
- الو؟… عزیزم صداتو نمی‏شنوم!
سی‏ام این ماه، درست یک روز قبل از سفر کاری یک هفته ای‏اش به ترکیه، عکس‏اش را در گوشی اش دیده بود. وقتی از او پرسید، با دستپاچگی جواب داده بود یک مدل مراکشی است که به تازگی در شرکت استخدام شده . زن کارش یک روز زودتر از موعد تمام شده بود و درست روز تولد او خودش را به خانه رسانده بود. بویابس ته گرفته بود . از پشت خط، کنار موهای قهوه‏ایی و فردار زن، تلفن بوق می زد.

در باب زبان‏آموزی و گسترش فرهنگ اجنبی دسامبر 18, 2011

Posted by Raheleh Bahador in کلاس.
Tags: , , , ,
2 comments

زبان کلماتی است برای برقراری ارتباط اما فقط این نیست. این زبان در همه جا نشانه‏هایش هست، زبان فرهنگ است و سبک زندگی و گذشته و حال و ساختار و لایه‏های پیدا و پنهان یک مردم. مطالعه و یادگیری زبان در شکل کوچکش در یک کلاس اتفاق می‏افتد. دیروز داشتم کتاب زبان سوم راهنمایی را ورق می‏زدم. جملات انگلیسی هستند اما فکر و فرهنگ و آداب آن انگلیسی نیست، ایرانی هم نیست و کاش که می‎بود؛ و همگی محلی از اعراب دارد. توی کتابهای مدرسه ی بچه ها، دخترها انگلیسی حرف می زنند اما روسری سرشان است و با مادر به نماز ایستاده اند و روزه می گیرند و این روزه یک وقت با Diet اشتباه گرفته نشودها! حتی اسمها سوزان و جک نیست و شده زینب و علی و من هیچ نمی فهمم این چقدر حس یک زبان خارجه خواندن را می تواند منتقل کند و من توی این برهوت دوگانگی فکر کنم بالاخره زینب که انگلیسی اش پاس است، نماز می خواند یا شب ها به بار هم می رود یا پدیکور هم می کند و اصولا توی این دهکده ی جهانی چی مال ما و چی مال آنهاست. توی کتابهای مدرسه Drinking فقط سر سفره ی صبحانه است و چای یا شیر، و جز جدایی ناپذیرش حرام اعلام شده است. ‏توی کتابهای زبانکده هنوز فرهنگ و زبان آنها دست نخورده مانده است و البته این هم فقط در مورد کتابهای بزرگسال صدق می کند و آنهایی که هنوز بهش دستبرد نزده اند. دامن زنها بلند شده تا روی کفش و زن باردار شکمش سانسور شده است و ما که همه از آن تو آمده ایم، چرا این بد است و باید سانسور بشود و مثلا چه حس اروتیک یا رومانتیکی ایجاد می نماید را من نمیدانم. بعضی از ترانه ها مال فرهنگ چند صدساله ی آنهاست و به جای آن جایی حکم شده کوثر و حمد را انگلیسی یاد بدهیم و من توی دهانم نمی چرخد و مثلا یکی از آن ترانه ها که Nursery rhymes است، همان Little Star یا Hickory Dickory Dock است که ریشه در فولکلور آنها دارد و این یکی از جاهایی است که من دوست دارم هی ترانه را برای بچه ها پخش کنم تا شاید چیزی از فرهنگ آنها را هم یاد بگیرند و ترجمه هم می کنم اما فقط همین از دست من ساخته است. بعد یک روز به روال همه‏ی کلاسهای بزرگسال خواستم ترانه بگذارم با متن اش، که یکی گفت صدای نامحرم است و نگذاریم و فکر کردم این صدا به کجای ما کار دارد و فکر کن مثلاً طرف فکرش تا کجاها رفته و بد بد بوده است و من البته چون کلاس را متعلق به نسل جوان و زبان آموز می دانم، احترام قائل هستم و پخش نکردم و اینجا نقش Dj بودن از بنده ساقط شد و گفتم که چیزی به ذمه ی ما نباشد و اگرچه It was hard to force that smile اما قبول کردم ، در حالی که آدم وقتی یک زبان را جدی جدی می خواهد یاد بگیرد باید وقتی Nat King گوش می کند، فکرش برود تا آمریکای دهه ی هزار و نهصد و چهل، تا Those Lazy Hazy Crazy Days of Summer و بادبزن ها و کلاه های لبه دار و بزرگ و سرودهای کلیسا و تبعیض سیاه ها و سفیدها، وقتی این کینگ، به آرامی یک حلزون می خزد بین سفیدها و با صلح و فرهنگ، با آنها ارتباط برقرار می کند و ما دایم داریم شکاف و تفرقه ایجاد می کنیم بین آنچه که هستیم و من یادم نمی آید دقیقا چه طور بوده ایم و با آنچه می خواهند باشیم. در عنفوان فارغ التحصیلی، من یک سه ماهی توی جایی بودم که صبح ها نیم ساعت با بچه های تروتازه، زبان کار می کردم و یک نفر که رییسش بود و هدبند داشت و البته در ترکیب این کلمه ی هدبند هم دقت کنید بد نیست؛ می گفت سوره کار کنیم و مبلغان کوچک بسازیم و من جای شعر خواندن با دست زدن و زبان بدن، باید تن به چیزی می دادم که عمراًً بدهم و اینطوری شد که دست از پا درازتر آمدم بیرون تا خودشان بچه ها را غسل تعمید بدهند! شاید هم من دارم اشتباه می کنم اما من در نقش یک معلم زبانه کمترین و این حقیر سراپا تقصیر، یک سفیر هستم و به فرهنگ و دارایی و اموال معنوی یک ملت باید پایبند بمانم و خیانت نکنم وقتی دارم زبانشان را یاد می دهم و از این زبان سلاح نسازم اگرچه ممکن است ناخودآگاه این اتفاق بیفتد مثل اینکه یک سخنگوی وزارت امورخارجه برود زبان ما را یاد بگیرد تا مغز و ذهن مخاطب را نشانه برود. چند سال دیگر را می توانم مجسم کنم وقتی توی کتابها خبری از هتل Chelsea و هتل Plaza و لیست هتل های معروف و قدیمی نیست و ما تشویق می شویم با پول یارانه، قناعت پیشه کنیم و رفتن به یک جای دنج گناه باشد و اصراف شمرده بشود و تعطیلات را ماریا، جای رفتن به کناردریا، برود مثلاً پابوس . من نمی دانم ما تهاجم و تجاوز فرهنگی کرده ایم با بریدن و سانسور و تغییر ایده و فکر، یا آنها که زبانشان خواسته یا ناخواسته، زبان بین المللی است و چه چاره از یادگیری اش. توی کتابها از غذا و پوشش و مراسم تولد و ازدواج و خاکسپاری و صنایع دستی و رستوران رفتن و هدیه دادن و چه چه، از خیلی از کشورها است الا سودان یا پاکستان و ایران و آیا ما با این فرهنگ حجیم و سرکوب شده که سوراخ سوراخ شده از بس به جایی دوخته شده، همقد همین کشورها هستیم با تمام احترامی که برایشان دارم و بحث جنگ در میان نیست و فقط بحث سر این است که پس سهم ما چه می شود. مرغ سحر هر روز بیشتر ناله می کند و اشک من درآمده و من اصولا اشکم دم مشکم است و ابایی از گفتن اش ندارم و فکر کن روزی به ما آزادی بدهند از همان واقعی و ناب اش؛ من که نمی دانم با آن چه کار کنم و اصولا آزادی بیان و الخ، به چه دردی می خورد و با آن دلمه درست می کنند یا بند تنبون. فرهنگ هر جایی باید یک نویسنده ی اوریجینال داشته باشد و من علاوه بر خودم، چیزی را ادراک کنم که مری یا الکس جای دیگری از جهان بخشی از زندگی روزمره شان است و هیچ هم بد و زشت نیست. همان قدر که شمع روشن کردن شب شام غریبان را دوست دارم، سینما رفتن و شامپاین خوردن دو عدد موبور چشم آبی را هم دوست دارم. به بچه‏ها گفتم قدر کتابهایشان را بدانند، معلوم نیست چند سال دیگر اثری از این کتابها باشد یا نباشد و متعاقبش اثری از من و امثال من.

اطراف ما دسامبر 11, 2011

Posted by Raheleh Bahador in شبانه روز.
Tags: , , , ,
add a comment

قلم به دست روی یک کاغذ می‌نویسد، وقتی اُوردوز کرده‌ است. عینک‌اش را برمی‌دارد و می‏زند. روی دکمه‌های صفحه کلید فشار می‌آورد و می‌نویسد. گوشی‏اش زنگ خورده و مثل خیلی وقت‏های دیگر، نبوده‏ که جواب بدهد. ساعت را نگاه می‌کند ، ساعت سه و ده دقیقه است. Nat King گوش می‌کند و چشم از سقف برنمی‏دارد. لیوان را پر از آب می‌کند و دوبار با مکث، سر می‌کشد. شلوارش برایش گشاد است و دنبال کمربند می‌گردد. روبروی آینه ایستاده‌ و برس را برمی‏دارد. مرطوب کننده و رژ و سایر. تلویزیون روشن است و او به فکر فرورفته‏ است. می‏رود دستشویی و دستمال دستشویی آویزان است. در یخچال را باز می‏کند و چیزی برمی‏دارد و می‏خورد. سه‏تارش آن گوشه کز کرده. سردش شده و می‏رود پولیورش را می‏پوشد روی یک لباس آستین کوتاه. چقدر این بخاری گرم و خوب است. تاریک شده و چراغ را روشن می‌کند و کتاب می‌خواند. شب شده. می‏رود زیر پتو و به بالشت فشار می‏آورد.
*
شب شده و من با اشیاء می‌خوابم. با همه‌ی آنهایی که در طول روز بخش‌هایی از زندگی و نیازم را با آنها گذرانده‏ام. اشیاء ساکت هستند. خیلی‏ها با همین اشیاء فضا را شلوغ می‏کنند تا جای خالی چیزی یا کسی را پر کنند. گاهی خیلی از اشیاء یعنی من. از پوستر مریم و بره گرفته تا کتاب‏هایم و لباس‏ام. اشیاء زندگی ما را اشغال کرده‏اند و زندگی بدون آنها سخت است. گاهی از آدمی به تو نزدیک‏تر می‏شوند. نقش آدمی را بازی می‏کنند که نیست مثل قلم و کاغذ. نقش یک همدرد را دارند مثل دستمال دستشویی یا بالشت. نقش یک دوست را دارند مثل صفحه کلید یا سه‌تار. نقش یک همصحبت مثل کتاب. نقش یک « آقای جینگلز»* مثل تقویم.
اشیاء نبودن‌شان مثل یک اتاقه خالی است؛ آدم مثل یک زندانی می‏شود در یک سلول خالی، وقتی صدایت اکو می‌شود؛ کسی جز تو نیست.

* شخصیت موش در فیلم مسیر سبز.

خیابان بیست و دوم دسامبر 2, 2011

Posted by Raheleh Bahador in داستان.
2 comments

– کدوم ماهرخ پدرجان؟!… ماهرخ خواهر من بود، الان هم پنج ساله مرده. اون نامه‏ها رو می‏نوشتم که پیرزن دلش خوش باشه. من ماهرخ ‏ام!
پیرمرد چشم به سنگفرش حیاط دوخت که سبزه‏های نازک از لای سنگ‏هایش بیرون زده بود. عینک‏اش را برداشت و جای آن را روی بینی‏اش پاک کرد. دوباره عینک‏اش را گذاشت. یک روز بهار بود که پیرمرد برای سومین‏بار توی آن دو ماه، نامه را می‏انداخت پشت در. یکی از همسایه‏ها دیده بود و گفت پیرزن مرده. پیرمرد هر ماه نامه‌ها را دریافت می‌کرد. اولش فقط آنها را جمع کرده بود برای اینکه صاحبی نداشت. بعد یک روز نشست به خواندن. نامه‏ها خوش‏خط بود. یک دستخط دخترانه با طرح‏های گل و بته‏ی قالی که گاهی لابه‏لای نامه پیدا می‏شد. پیرمرد هرچند هفته یکبار نامه‏ی ماهرخ را می‏خواند که بعد از سی و شش سال، تازه اولین قالی‏اش را بافته. ماهرخ گاهی عکس‏اش را هم می‏فرستاد که ابروهایش دست‏نخورده بودند و موهایش رنگ نشده بود. گاهی که نامه‏ایی دیر می‏شد، پیرمرد نگران می‏شد و دایماً روی باقی نامه‏ها دنبال اسم ماهرخ می‏گشت. آدرس فرستنده را نگاه می‏کرد که کدپستی نداشت اما نوشته بود، شیراز، پشت مطلب‏گاه، خیابان بیست و دوم خانه دارد. پیرمرد لباس‏هایش را مرتب می‏شست. پرده‏ها را عوض کرد. چند تا گلدان، گل شمعدانی خرید. چند دست لباس زنانه هم گرفت و آویزان کرد توی کمد. روی سینه‏ی یکی از لباس‏ها، سمت چپ، دو تا لاله‏ی آبی دوخته شده بود. پیرمرد با شرم دست کشید روی گل‏های لاله. کنار آیینه‏ی منبت، یکی از عکس‏های ماهرخ بود که لبخند دلکشی به لب داشت. هر روز صبح، انتظار شب را می‏کشید که ماهرخ هنوز لبخند به لب منتظرش است. می‏دانست تنهاست.
***
پیرمرد برخاست. کفش‏اش را پوشید و تا دم در همراهی شد. در را بست. صدای چرخ یک دوچرخه توی کوچه پیچید و محو شد. سرش را بالا آورد. کنار درب خانه روی آجرهایی که از دیوار بیرون زده بود، چند تا جوانه سبز شده بود.

دو ماراتن نوامبر 17, 2011

Posted by Raheleh Bahador in شبانه روز.
Tags: , , , ,
3 comments

آدم دوست دارد در آفتاب تنبل و نرم زمستان دراز بکشد؛ مثل یک گربه‏ی ایرانی که زیر آفتاب خودش را می‏خاراند و دایماً خمیازه می‏کشد، یا یک خرس قطبی که مسافتی را تنهایی زیر آفتاب قدم می‏زند. آخ که چقدر خواب خوب است! وقتی در نهایت کمبود وقت هستی و با دلشوره می‏خوابی و بیدار می‏شوی.

دنیا تعطیل بشود. بمب‏ها در هوا بمانند. سیاست‏مادرها و مدارها پشت تریبونشان فریز بشوند و میکروفون‏ها هی جیغ بزنند. ماهنامه‏ها از نیمه هم بگذرند و به خاطر تو که مطلب‏ات آماده نیست، منتشر نشوند! اعضای سرویس خانواده، یکی یکی مطالبشان را مثل مشق شب، تحویل بدهند و لبخند به لب، به آنها هزارآفرین بدهی. روز جمعه، تا اطلاع ثانوی به تعویق بیفتد و مضراب ریز، ریز ریز بشود. زمان کنکور MA کش بیاید و وقت باشد همه‏ی داستان‏ها را بخوانی. سر فرصت درباره‏شان فکر کنی و پایان‏اش را خودت ببافی، وقتی خوشت نیامده. کلاسها هی بخورند به تعطیلی.

آخر بعضی هفته‏ها مثل پایان یک دو ماراتن است. آنقدر یک نفس دویده‏ایی که حواست نیست از خط گذشته‏ایی و دیگر جایی برای نگرانی نیست. چه فرقی می‏کند چندم شده باشی وقتی نهایت توان‏ات همین بوده.

آنوقت، صدای مادرت که وسط خواب و بیداری می‏پیچد توی گوشت، بفهمی هیچ چیز توی دنیا آنقدرها هم جدی نیست.

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.