شکوفه های انار مه 22, 2012
Posted by Raheleh Bahador in شبانه روز.Tags: نظم جهان, انتشارات, اساطیر, تقابل و تضاد
1 comment so far
آرزوها، اسطوره های شخصی هستند که پرسونای خودش را می خواهد. از ذهن هر آدمی که متولد بشود، بیکار نمی نشیند. این آدم ها هستند که بیکار می نشینند و آرزوهایشان را فقط می کنند. آرزو می گردد تا جایی، آدم خودش را پیدا کند. بعضی از این غمگین می شوند که آدم این آرزو نبوده اند، وگرنه چیزی که دوست داشته اند، جایی اتفاق افتاده و به بار نشسته است و مهم همین است.اتفاق خوب، آرزوی به واقعیت پیوسته است. خبر انتشار یک کتاب باشد یا نویسندگی یک کتاب خوب.
هژیر و بره اش: یک قصه ی کودکانه مه 13, 2012
Posted by Raheleh Bahador in داستان.Tags: قصه گویی برای کودکان, همه چیز در دستان هژیر کوچک, داستان کودکان, سرانه مطالعه
4 comments
هژیر توی یک دهکده زندگی میکرد. پدرش یک گله گوسفند داشت و یک برهی سفید کوچول موچولو هم مال هژیر بود که هر روز با خودش به صحرا می برد تا بچرد. توی دهکده ی هژیر زیاد باران نمی بارید و بنابراین علف زیادی سبز نمی شد. وقتی هژیر بره را به صحرا می برد، همه چیز می خورد جز علف. بره، کاغذ خیلی دوست داشت. همین که بوی کاغذ می شنید یا برق سفیدی کاغذ را لای یک خار می دید، می دوید و در یک حرکت سریع کاغذ را دو لقمه میکرد. بعد زبان اش را دایره ایی می کشید دور لبهایش.
چند سال گذشت و بره بزرگ شد و برای خودش گوسفند شد و یک روز بهاری یک بره ی کوچول موچولوی دیگر مثل خودش به دنیا آورد. یک روز صبح، هژیر در حالی که خمیازه می کشید و چشمهایش پر از اشک شده بود، رفت تا گوسفند را بدوشد. سطلش را گذاشت زیر پای گوسفند. نگاهش به در و دیوار طویله بود و صدای شیت شیت فشار شیر را توی سطل می شنید. هژیر نگاهی به سطل انداخت و برگشت خانه. یک لیوان آورد و کمی شیر ریخت توی لیوان. یکهویی هژیر یک چیزی دید. توی شیر انواع کلمات با حروف ریز و درشت شناور بود. هژیر با تعجب و ترس کمی از شیر را مزه کرد. شیر طعم کاغذ می داد. زود رفت توی ایوان و خانمش گیسو را صدا کرد. گیسو خانم حامله بود و با شکم سنگین خودش را به آشپزخانه رساند. گیسو خانم کمی از شیر را خورد. مزه ی کاغذ می داد. هر دو خندیدند و با تعجب همدیگر را نگاه می کردند. از فردای آنروز هژیر هر روز گوسفند را می دوشید و کمی از شیر کاغذی اش را به همسایه ها می داد. همه از مزه ی شیر کاغذی خوششان آمده بود و نگاه می کردند ببینند توی هر قلپ چه کلماتی می رود توی دهانشان و می خندیدند، به خصوص اگر کلمه بی تربیتی بود. حالا مردم دهکده خیلی شاد بودند و سرانه ی مطالعه هم سیر صعودی داشت.
همه از راز شیر کاغذی می پرسیدند اما هژیر رازش را به هیچ کس نمی گفت حتی گیسو خانم. هژیر کم کم تولید شیر کاغذی را گسترش داد. هر روز از شهر چند کیلو روزنامه می گرفت و می داد به گله ی گوسفندش. اینطوری هژیر به چند دهکده و شهر دیگر هم شیر صادر می کرد. چند وقت نگذشت که چند تا شرکت خارجی آمدند با او قرارداد امضا کردند و هژیر صاحب چندین شعبه در کشورهای دیگر شد و اسم صنایع شیرش را گذاشت « هژیر پیپر تیست میلک پروداکشن » و ثروتمند شد. فرمولش هم در انحصار شرکت خودش بود.
**
« یک روز یکی از پسرهای دهکده بره اش را برد توی صحرا. بره فقط کاغذ می خورد. رمضانعلی همه اش بره را با ترکه می زد که کاغذ نخورد. اما بره خیر و صلاح رمضانعلی را می خواست و دزدکی کاغذ می خورد.»
هژیر از خواب پرید. باز هم این کابوس لعنتی…
یادداشتی برای چهاردهم اردیبشهت مه 3, 2012
Posted by Raheleh Bahador in شبانه روز.Tags: کتاب, پرسپولیس, آزادی, اتوبوسی به نام هوس, دوست
5 comments
صبح بعد از نیم ساعت که تابه را بدون دستکش، سابیدم؛ تازه حواسم آمد سرجاش. یادم آمد که سیم ظرفشویی دستم است. نگاه که کردم، علایم کوچکی از اینکه این تابه قبلا تفلون بوده، مانده بود. تصور قیافه ی مادرم بعد از دیدن آن خیلی سخت نیست.
.
کلاس ها این روزها به خاطر امتحان بچه ها تا به تا برگزار می شوند. جوری می گویند امتحان داریمممم بابا!؛ که انگار من توی عمرم امتحان ندیده ام و از زیر بته پاشده ام آمده ام پشت این میز. این میز نه! آن میز. بله! دقیقا همان میز. توی یکی از کلاس ها که داشتیم از انواع رفتارهای سلام و علیک می گفتیم؛ یک آقایی پرسید: خب حالا اگر هم بوس باشد و هم بغل، چه می شود معادل انگلیسی اش؟. سرم پایین بود و گفتم نمی دانم. خیلی وقت بود اینجوری سرخ نشده بودم. حس چهارده سالگی بهم دست داد.
.
بدترین چیز این است که در مود چیزی نباشی و خودت را مجبور کنی. اتوبوسی به نام هوس آنقدر سیاه و سفید بود که من در کل هیچی ندیدم. یعنی اصلا نتوانستم ارتباط برقرار کنم. دوبله که باشد؛ دیگه بدتر.
.
نمی دانم نمایشگاه کتاب تهران را به خاطر تهران بودن اش دوست دارم یا به خاطر خودش. ولی فکر کنم جدا از هم نیست. این هم یکی از آرزوهای نقلی است که به این گندگی حسرت دارد. دوست دارم با یک کوله پشتی و یک عالمه پول و لبخند بروم و آن همه کتاب و آدم را از نزدیک ببینم. کمی آن طرف تر هم یک نفر هست که دارد زندگی می کند و دوست داری ببینی اش. سینما هم بروم.
.
تا خرداد هم چیزی نمانده و در عین حال همین جوری دارد کش می آید. امروز باید از کلاس ساعت پنج عذرخواهی کنم. روز بازی پرسپولیس یک ربع دیر رفتم تا کمی از حال و هوای بازی کوفتی را ببینم. تیم نمی شود. پرسپولیس مثل زندگی است. آنقدر واقعی که تو را می ترساند. دستش از رویاها جداست.
.
دختر، بزرگ که می شود هم، دلش می خواهد نازش را بکشند. وقتی از یک چیزی ناراحت است، نمی رود گوشه ی اتاقش قهر بکند که! نه فقط به این خاطر که نازخر ندارد؛ با خودش فکر می کند بقیه که گناهی ندارند ظهر گشنه بمانند.
.
بعضی روزها از اول صبح تا آخرش فقط زل می زنی. به همه چی. انگار یک آن یقه ی زندگیت را میگیری و هلش می دهی تا خوب ببینی اش. آمیخته اش نمی شوی و شده ایی هم! حس هوشیاری و کناره گیری خوبی دارد.
آکواریوم آوریل 28, 2012
Posted by Raheleh Bahador in داستان.Tags: نقد داستان, انضباط, ایرج, اداره, بروکراسی
8 comments
برگه ها را سنجاق کرد. لای پوشه می گذارد. توی انگشتش یک انگشتر قهوه ایی دارد. زیر برگه را امضا می کند و دوباره می گذارد لای پوشه. از بالای عینک اش نگاهم می کند. نگاهش را برمی دارد و می برد روی جلد نارنجی پرونده.
- اصول دین رو نام ببرید!
دستم عرق کرده. چشمام به مهر و سوزنهای ته گرد افتاد. بالاتنه اش را نگاه میکنم. پیراهن کرم رنگ اش کمی نازک است و زیر آن یک زیرپیراهنی سادهی سفید پوشیده. یک بسته قرص فشارخون توی جیب اش است. چشمهایم را میبندم. چند تا ماهی توی آکواریوم توی راهرو بود؟ چشمهایم را باز میکنم. دو تا جوراب پوشیده ام اما هنوز پاهایم سرد است.
یکی از قرص ها کم است. هر ردیف چهار تا قرص که یکی اش کم است. از توی راهرو بوی سیگار می آید. یک جفت دمپایی نارنجی افتاده زیر میز.
- یک جفت!
- بله؟!
- یک جفت!
- یعنی چی یک جفت؟!
دستم را می برم زیر میز. همه ی نفسم را می دهم بیرون.
- جواب سوال. یک جفت!
- خیر!
- پس چند جفت؟!
- یعنی چه؟! … مسخره کردین؟! … بفرمایید بیرون! بفرمایید!
بلند می شوم. پایین چادرم می کشد روی زمین. توی راهرو ساعت یک و چند دقیقه است. توی آکواریوم یکی از ماهی ها مرده. در را پشت سرم می بندم. صدای بسته شدن در توی راهرو می پیچد.
خوابی آوریل 14, 2012
Posted by Raheleh Bahador in داستان.Tags: نقد داستانهای فارسی, نقطه ی کاریزماتیک, نمایشگاه کتاب تهران, داستان ساده, صادق چوبک
4 comments
- خوابی؟!
جوابی نداد. پشت اش به من بود و پاهایش را جمع کرده بود توی شکمش. چشمم به جای بخیه روی کمرش بود. سعی میکردم بفهمم نفس میکشد یا نه. لاله ی گوشش را خاراند و پاهایش را صاف کرد.
***
نیمروها را گذاشتم توی بشقاب. کمی نمک و کمی فلفل. یک لقمه نان و پنیر گذاشتم توی دهانم. برگه ها را از روی پیشخوان برداشتم. صدای سیفون آمد.
- دیرت شد گلستان! یادت نره امروز نوبت قسطمونه!… من رفتم!
- دیر نمیشه، هنو وقت هس!
از کنار قفس طوطی رد شدم. یادم رفته بود برایش آب بگذارم و دیگر وقتش را نداشتم. پشت در دستشویی ایستادم و گوش دادم. ساکت بود و مثل هر روز صبح، آواز نمیخواند. از لای در نگاه کردم. با شورت سفید، ایستاده بود روبروی روشویی. شیر آب باز بود و بوی دتول میآمد.
کیف را انداختم روی شانه ام. ساق پاهایش چاقتر از همیشه بود .
- رفتی؟!… رفتی که رفتیا! رفتی که رفتی!
دست اش را گرفت زیر آب. خون و آب قاطی شده بود. یکهو طوطی، خودش را زد به دیواره ی قفس. یادم رفته بود برایش آب بگذارم. در دستشویی را باز کردم. از توی آیینه ی ترک خورده ی روشویی، صورت اش چند تا شده بود. خون از گردن اش پایین آمده بود تا روی شانه اش. دهانم باز و آب توی پرزهای جوراب ام جمع شده بود.
- فک… فک کردم رفتی!
خط خون تا روی کمر سفیدش، جای بخیه را پوشانده بود.
سه تار زدن در یک بعد از ظهر بهاری و ابری آوریل 4, 2012
Posted by Raheleh Bahador in شبانه روز.Tags: نت, استاد جلال ذوالفنون, سه تار
5 comments
ساز زدن شبیه بچه داری است. اولش می ترسی حتی بچه را بغل کنی. می ترسی از دستت بیفتد، بعد کم کم یاد میگیری چطور تر و خشکاش کنی. اولین صداها و نت هایی که از آن می شنوی، هیجان زدهات می کند و دوست داری دوباره بشنوی و لبخند می زنی. تازگی و اشتیاق یک نت و مضراب جدید، مثل اولین کلمات و هجاهای یک بچه. اولین قطعه ایی را که توانسته ایی بزنی، ضبط می کنی تا شیرینی اش یادت نرود؛ پرفکت نیست اما نتیجه ی ساعت ها تمرین است دیگر. مدتی که گذشت، از ناکوک و ناموزون بودن و در جا زدن نت ها خجالت می کشی.
یک سال و نیم بعد…
کم کم یاد میگیری خودت سیم هایش را که در رفته، تعمیر کنی. پرده هایش را که خراب شده، درست کنی. اول کار، انگشتهایت را هم که ببری، حس خوشایندی دارد و حسی دارد وسط استادی و شاگردی. نت ها خیلی وقت است مفرد نیستند و جمع شده، شده اند یک قطعه. قطعه هایی معروف که از دستهای هر نوازنده ایی که بشنوی، مزه ی منحصر به فرد دارد. مثل یک موضوع انشا در یک کلاس سی نفره. یک نفر فقط می نویسد و یک نفر حس و حالش را می ریزد توی نوشته و قطعه منحصر به فرد می شود. لحظاتی منحصر به فرد می شوند؛ و هر نت برای خودش کسی می شود که تو را به وجد می آورد و مثل لحظات شاعری، آن قسمت از زندگی ات رنگی می شود در میان آن همه خاکستری. گاهی به این فکر می کنی که فلان نوازنده در صد سال قبل هم، موقع نواختن فلان قطعه، فلان احساس تو را داشته یا نه. از تصور اینکه همان حس تو را داشته، یا تو همان فلان حس او را داری الان، تو را برق می گیرد!
کم کم دیگران هم خوششان می آید و به اجراهای خصوصی دعوت می شوی! اولش برایت جذاب است. مورد توجه بودن جذاب است دیگر. چند وقت که می گذرد، زورکی می شود. زورکی مثل لبخندهای زورکی، جمیع المعانی است و بدون شرح است. این جور وقتها آن لحظات منحصر به فرد را جستجو می کنی تا حواس و احوال خوب را به تو برگرداند و دست به مرمت دریافت های قدیمی و شخصی می زنی.
گاهی هم دلت می خواهد برای یک نفر خاص ساز بزنی. وقتی آن یک نفر خاص نیست، می شود درد بی درمان.
کم کم روی آوازهای معروف، نت ها را بی استاد و کتاب، پیدا می کنی. اما فقط یک چیزی این وسط مهم است. ساز زدن مثل خیلی چیزهای دیگر است. مثل لحظات شاعری، آن قسمت از زندگی ات رنگی می شود در میان آن همه خاکستری. تصور این همه شادی – از یک لکه ی رنگی وسط انبوهی از خاکستری- به بزرگی یک دایناسور غمگین است.
سال هایی که می گذرند. مارس 17, 2012
Posted by Raheleh Bahador in شبانه روز.Tags: ماهی, نوروز, هفت سین, برنامه ی یک ساله, خوب
3 comments
به رسم روزگار، برداشته ام گوشه هایی* را نوشته ام تا گوشه ایی بماند. آخر سال دلم دماغ ندارد و می گیرد و مثل خیلی از زن ها نیاز دارم یک عالمه ظرف بشورم.
بعضی ( خیلی ) سال های زندگی متوسط هستند. به رسم روزگار. مثل حس تماشای یک فیلم متوسط یا بازی فوتبال متوسط. حس متوسط بودن، بدمزه است. آدم اغلب دوست دارد پرفکت باشد. پرفکت من به درد هیچ کس دیگری نمی خورد. چون بعید نیست متوسط شما باشد یا برعکس. وقت اضافه ایی وجود ندارد و جایی برای تمارض نیست! خب البته این بین؛ خیلی ها ناجوانمردانه می بازند و خیلی ها همین طوری برنده می شوند، به رسم روزگار. سوت پایان که زده می شود و هیاهوها که می خوابد، رخت کن جای خوبی برای گریه کردن نیست. باید یکه و تنها بگردی، جایی پیدا کنی. حس خوردن و تمام کردن یک غذا در سرما خوردگی، که آخر سر، که داری دندانهایت را خلال می کنی، می پرسند: « چطور بود؟!» با تردید می گویی: « نبی دونب! »

آخر سال که می شود، دایما می خواهم یک گوشه ایی گیر بیاورم برای محاسبه. چرتکه انداختن. پچ پچ درونی که گاهی بلندتر می گویی و کسی می شنود. گاهی آنقدر غرق خواندن یک کتاب هستی که وقتی یک برگه ی دیگر می زنی، میگویی « اِ! تموم شد؟!» تا حالا حس دیر سبز شدن سبزه ی عید را داشته ایی؟! زندگی که سخت بشود، می شود یک کلمه ی سخت که هر قدر بخواهی خوب تلفظ کنی، باز کج و کوله از آب در می آید. زندگی جوک است اما هیچ خنده دار نیست. خدایگان روزگار قربانی می خواهد و امسال هم چیزهایی و کسانی را از دست دادم، به رسم روزگار. خدایگان همیشه سر آدم ها را با پنبه می برند! اول سال کلی جشن می گیرند و بساط آجیل خوران و شیرینی خوران و بهار دوزک و بزک کرده؛ تا ته سال از دماغت در بیاورند! خدایگان هم اینقدر بدجنس؟!
به همه ی آدم هایی که خسته هستند، خسته نباشید می گویم. به رسم های خوب کشته شده. به آدم های خوب و دوست داشتنی که همیشه به خاطر کسی یا کسانی از سهم الارث زندگی شان و آنچه دوست دارند، می گذرند؛ هم. می توانند پدر و مادر باشند یا نباشند. به این شاگردهای نازنین و دوستان خوب: شادی شما مکرر.
I can say no more: I have even said too much./Thomas Hardy
منثور: حوالی دلتنگی در شانزدهم اسفند مارس 6, 2012
Posted by Raheleh Bahador in سیاه و سفید.Tags: نجاری, گراش, حال, روز تولد, شعر
1 comment so far
آن روز باران زده بود
اما حس این کلمات حال است
به قول شاگردهای یک معلم
حال ساده
و برق شیطنت چشم های امروزی.
من تازه از مکالمه ی تلفنی با تو
در یک پارکینگ داغ
آمده بودم.
تابستان بود
و من به ندرت دیر می روم سر کار.
بوی چوب های نم دار نجاری،
عصر تابستانی
عباس نجار با دوچرخه که رد می شود
حس پاکستانی
به من دست می دهد.
او یک هارد وورکر فول تایم است.
گنجشک ها
همیشه از غلات مغازه اش کش می روند
صدای رینگ زنگ
فرار هراسان یک مشت وروجک
از این کلمه ی آخری
مرتبط با چهار کلمه ی پنج خط بعدی
سیر خندیدی.
به موسسه که رسیدم
روی پله ی چهارم، با پاچه های خیس،
سرما خوردم.
شب، پارک، نورهای آبی لامپ های جفت گرد بزرگ
نیمکت های خالی از نفر
پیاده رو های بی رهگذر
و خیابان دراز امام
بی مردم.
مردک … پدر،
گاز داد و آب پاشید روی کفشم،
چادرم.
دلم هوایت را کرده بود
بدجوری،
باران زده بود.
موتوری دوباره رد شد
یک بار هم بوسه ایی انداخت
حالم بد شد.
زن آب قلیانش را خالی می کند روبروی در خانه
بوی تنباکو و سه تا فوت،
بی وقفه.
باران های تابستانی
تایلندی
لبخندهای خسته ی مردم و احوال خوب
در یک شهر جنوبی،
با اتومبیل های بعضا لوکس
و زن های چادری
روبروی دکان حاجی مهرعلی.
در ازدیاد کاشی های فیروزه ایی و خط کوفی
زمین اسکیت نداریم که!
دستم را بگیر تا نقطه ی پرگار من باشی
و دورت بگردم.
آدرس سرراست تر از این؟!
جایی توی بیدله، مستقیم بیا بالا
کوچهی سوم
همین طرفهاست دیگر!
زنگ در را که بزنی
قول میدهم همه چیز حال ساده باشد.
قصه ی هستی و موهایش که کوتاه شد. فوریه 25, 2012
Posted by Raheleh Bahador in شبانه روز.Tags: قیچی, هستی, خاله, دختربچه, عکس
6 comments
هستی یک سال و بیست روزه است.
هستی تازگی ها موهایش بلند شده بود. مامان هستی دوست داشت موهایش بلند بماند اما هستی اذیت می شد و مجبور شدند کوتاهش کنند. صبح، ساعت نه و نیم ، اسباب و لوازم مورد نیاز برای آرایش هستی آماده شد. عموی هستی سلمانی بلد است و نیازی نبود هستی برود یک آرایشگاه زنانه و وقت بگیرد و اینها.

اول هستی روی پاهای مامانش بود و اولین قیچی زده شد. یک عروسک دادند دستش تا گریه نکند یا لااقل به تاخیر بیفتد گریه اش. هستی دایما سرش را می چرخاند تا ببیند این صدای قیچ قیچ از چی است. چند دقیقه بعد غر غرش شروع شد. نشاندندش توی رو رواک یا همان کالسکه. همش دست می زد به موهایش و مانع می شد. بعد هستی شروع کرد به نق زدن و بهانه گیری. بعد هستی را نشاندند لب حوض با کمک مامانش. در این بین البته وسایل کمکی مثل خوراکی و عروسک و پخش ترانه از موبایل و شکلک در آوردن عموها و عمه ها و باباش و سرآخر مامانش. اما هستی شست اش خبردار شده بود که اینها برای پرت کردن حواس او است و به هیچ عنوان زیر بار نمی رفت. زد زیر گریه. با ماچ و نوازش و بغل، رفت کنار باغچه. آنجا هم موفق شدند کمی از کوتاهی مو را انجام بدهند. هستی از بس گریه کرد دیگر داشت خیلی بد می شد! شترق زد زیر گوش عمویش. عمو چند قدم رفت عقب و همین که هستی سر چرخاند، یک قیچی دیگر زد به موهای هستی. گریه ی هستی فشاردار شد. هستی را نشاندند روی موتور عمویش. اول کمی نظرش جلب شد و چند تا قیچی دیگر، اما خیلی زود یادش آمد چیزی از موهایش نمانده و دوباره اشک های تازه. به پیشنهاد یکی از عموها، موتور را روشن کردند و شروع کردند به گاز دادن تا هستی بخندد. هستی هم همکاری کرد و قاطی اشک های پی در پی و دود موتور و بوی بنزین، خندید و کمی گریه کرد تا سرانجام موهایش کوتاه شد. ساعت یازده بود. موتور خاموش شد و هر کس به طرفی افتاد و هستی به خواب رفت.
مینا، عشق پانزده سالگی فوریه 20, 2012
Posted by Raheleh Bahador in سیاه و سفید.Tags: Don Juan, The Love Song of J.Alfred Prufrock, عاشقی
1 comment so far
1. هر روز رنگ شالش را عوض میکند. ریمل زده و سایه ی مژه هایش افتاده روی دیوار. بوی ادکلنی که نمی شناسم. از آن طرف او که شلوارش را اتو کشیده، موهایش را ژل زده و این بین قلب هایی که احتمالن تندتر می زنند و صداهایی که نازک تر می شوند و کلماتی که صدای تپش قلب تویش می پیچد.
2. یاد آن روزها می افتم. یک اتفاقی که شاید هر روز، برای هر نفر و شاید هر روز برای یک نفر! می افتد و باز هم نو است. برای یک نفر ممکن است توی کلاس اتفاق بیفتد. برای یکی توی کتابخانه ی عمومی. برای یکی توی راه مدرسه. برای آن یکی توی مغازه و برای یکی هم توی پیاده رو. چیز بدی هم نیست. هیچ وقت نبوده. اما تابو بودنش برای یک دختر همیشه اصل است. عاشق شدن یک چیزی است که برای همه اتفاق می افتد. مثل مدرسه رفتن و آرایشگاه رفتن.
6. یک نفر عاشق می شود و تا بالشت هم می رسد و یک نفر عاشق می شود و حتی می ترسد بلند بگوید و خودش بشنود.
3. بوی ادکلن بلولیدی و بوی برگ های بید که می شکستیم تا در باز می شد، وقتی گوش هایم زل می زدند به کلمات تکه تکه ایی که برایم نهایت نو بودند. احساس ترسی دایم از اینکه هوش و حواسم افتاده پی چیزهایی که آنقدر جدید هستند که نمی دانم حد خطرشان تا کجاست. حتی می ترسیدم با کسی درباره اش حرف بزنم نکند تمام بشود! اتفاق افتاده بود و من خوب می دانستم در تناقض با شهر است.
4……………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………
5. اتفاق افتاده بود توی دل من. زودتر از آنکه برای او اتفاق بیفتد. کاریش هم نتوانستم بکنم و گذشت. حالا که خیلی گذشته، گاهی عجیب، طعم آن حس شیرین و دردناک را نشخوار می کنم.
7. بعد آدم هر چی زور می زند، دیگر اتفاق نمی افتد. زورکی که نیست! این طوری یکی می رود عاشق پول می شود، یکی عاشق کتاب و یکی عاشق ادبیات. یاد صدای شهیار قنبری می افتم.