jump to navigation

حلقه فوریه 20, 2011

Posted by Raheleh Bahador in داستان.
Tags: , , , ,
1 comment so far

آفتاب گیر قرمز رنگ با تبلیغ مارل برو کمی پاره بود و نور از شکاف باریکی می خورد به چشم های درشت و قهوه ایی زن با مژه های کوتاه و زرد. گارسون کوتاه قدی دو تا گلاس را گذاشت روی میز، دستش را گذاشت پشت کمرش و تعظیمی کرد و رفت. مرد مو فرفری که دندان جلویی اش افتاده بود، گیتارش را کوک می کرد. کافه خیلی شلوغ نبود و گاهی صدای خنده ایی بلند می شد. زن پایش را روی هم انداخته بود و لبه ی دامن گشاد سفیدش با اندک بادی می رقصید. مرد نوک پایش را به ساق پای زن می کشید. دست زن را از روی میز گرفت و انگشت اشاره اش را آورد تا نزدیکی لب هایش. نور چشم های زن را اذیت می کرد. مرد تعارفی کرد و جایش را با زن عوض کرد و فوراً جعبه ی شیشه ایی کوچکی از جیبش در آورد و با لبخندی به زن داد. زن حلقه ایی را از جعبه در آورد. ناگهان چند نفری سراسیمه برخاستند و چند صندلی افتاد این طرف و آن طرف. ون سیاه به سرعت نزدیک می شد. مرد لحظه ایی چشم اش افتاد به ماشین. ماشین تابلوی توقف ممنوع را از جا کند و آمد به طرف زن. خون پاشید روی شیشه. حلقه چرخید روی سنگفرش پیاده رو و افتاد توی چاه فاضلاب. چرخ ماشین توی هوا می چرخید.

Freedom فوریه 13, 2011

Posted by Raheleh Bahador in بوم.
Tags: , , , , , ,
2 comments

یک سال بعد فوریه 6, 2011

Posted by Raheleh Bahador in شبانه روز.
Tags: , , , ,
12 comments

یکسال گذشت.
اینجا نوشتن رسم خوشایندی می شود که یقین داری حداقل برای خودت مهم است و می ماند. بدترین روزهای وبلاگ آن موقع بود که فیلتر شد. کسی دایما می پرسد»چرا همش داستان؟» و می گویم که نباید توضیح داد و می دهم. داستان برش هایی کوچک از زندگی ست، گوشه ایی از درک، از فهم من از زندگی ، ثبت لحظه ایی یا حرکتی یا حرفی و مفهومی که » آری به هر کنار/ صدها هزار دنیا، در گردش است و ما/ زان جمله بی خبر.»* وهر قدر سعی می کنم بومی سازی کنم نمی شود؛ «کاترین» را بکنم» بلقیس» و «خیابان ونیتی» را بکنم «بن بست شقایق». جایی منتقدی گفته بود » یک اثر برای جهانی شدن اول باید ملی باشد.» که من ملیتم پولتیکالیزه! شده. شاید بیشتر به رشته ی تحصیلی ام برمی گردد. همیشه جهان های نو را دوست دارم و این زبان مرا به آن جهان ها وصل می کند، چیزهایی که دوست داشتم داشته باشم و ندارم و کلا فضایی نو که خیلی با اینجایی که من زندگی می کنم متفاوت است. آدم اینجا مجبور به خودسانسوری هم میشود؛ و زنها همیشه و بیشتر. بسیاری مطالب نوشتم و هیچ وقت در وبلاگ نخواهم گذاشت، چون می ترسم از تبعاتش یا اثراتش یا اینکه تو چه فکری می کنی. نه مرد بودن راحت است و نه زن بودن، اما زن بودن برای خیلی ها جنسیتی است پررنگ تر از مرد بودن. اینروزها زن بودن دیگر دارد خیلی سخت می شود. چیزی که همیشه و بیش از هر چیز دیگر مرا هزار باره خوشحال کرده و می کند این friendship است. دیدن دوستانم از انجمن ادبی و هم صحبتی با آنها که از آرزوهایم بود همیشه. وبلاگ های آنها را هم تمام و کمال می خوانم و گاهی حتی پست های قدیمی شان را زیر و رو می کنم و قلمشان را بیشتر از مال خودم دوست دارم. دوستان جدیدی هم پیدا کردم . وبلاگم برای من حکم «تنفس» بین محاکمه را دارد. جایی که بعد از سالها نوشتن، توانستم جایی را پیدا کنم تا دیگران هم نوشته هایم را بخوانند. برای بزرگترین اشتیاق زندگی ام می نویسم؛ نویسندگی. آرزو اگر فقط برای کردن است؛ پس بگذار بکنم! همین جا هم خیلی از جملات را ننوشتم. من از نوشتن و پاک کردن بدم می آید. دلم می خواهد داستان زندگی خودم را بنویسم. شاید خیلی فروش کرد. آخر مردم سرک کشیدن در زندگی خصوصی دیگران را دوست دارند. اگر نوشتم، از همه چیزش می نویسم. از باید و نباید و از حرفهای ممنوعه و از خودم.
برای یک سالگی وبلاگم،
با احترام به همه ی خوانندگان خوب و اندک » پرچم سفید». حتی اگر مثل الان، یک «شاید» بیخ دل من است.

* دنیاها و فاصله ها / نوذر پرنگ

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.