حلقه فوریه 20, 2011
Posted by Raheleh Bahador in داستان.Tags: فرانسه, نقد داستان, ایران, داستانک, زن
trackback
آفتاب گیر قرمز رنگ با تبلیغ مارل برو کمی پاره بود و نور از شکاف باریکی می خورد به چشم های درشت و قهوه ایی زن با مژه های کوتاه و زرد. گارسون کوتاه قدی دو تا گلاس را گذاشت روی میز، دستش را گذاشت پشت کمرش و تعظیمی کرد و رفت. مرد مو فرفری که دندان جلویی اش افتاده بود، گیتارش را کوک می کرد. کافه خیلی شلوغ نبود و گاهی صدای خنده ایی بلند می شد. زن پایش را روی هم انداخته بود و لبه ی دامن گشاد سفیدش با اندک بادی می رقصید. مرد نوک پایش را به ساق پای زن می کشید. دست زن را از روی میز گرفت و انگشت اشاره اش را آورد تا نزدیکی لب هایش. نور چشم های زن را اذیت می کرد. مرد تعارفی کرد و جایش را با زن عوض کرد و فوراً جعبه ی شیشه ایی کوچکی از جیبش در آورد و با لبخندی به زن داد. زن حلقه ایی را از جعبه در آورد. ناگهان چند نفری سراسیمه برخاستند و چند صندلی افتاد این طرف و آن طرف. ون سیاه به سرعت نزدیک می شد. مرد لحظه ایی چشم اش افتاد به ماشین. ماشین تابلوی توقف ممنوع را از جا کند و آمد به طرف زن. خون پاشید روی شیشه. حلقه چرخید روی سنگفرش پیاده رو و افتاد توی چاه فاضلاب. چرخ ماشین توی هوا می چرخید.
اتفاق چقدر سراسیمه.کاش حلقه توی چاه نمی افتاد