قصه ی هستی و موهایش که کوتاه شد. فوریه 25, 2012
Posted by Raheleh Bahador in شبانه روز.Tags: قیچی, هستی, خاله, دختربچه, عکس
6 comments
هستی یک سال و بیست روزه است.
هستی تازگی ها موهایش بلند شده بود. مامان هستی دوست داشت موهایش بلند بماند اما هستی اذیت می شد و مجبور شدند کوتاهش کنند. صبح، ساعت نه و نیم ، اسباب و لوازم مورد نیاز برای آرایش هستی آماده شد. عموی هستی سلمانی بلد است و نیازی نبود هستی برود یک آرایشگاه زنانه و وقت بگیرد و اینها.

اول هستی روی پاهای مامانش بود و اولین قیچی زده شد. یک عروسک دادند دستش تا گریه نکند یا لااقل به تاخیر بیفتد گریه اش. هستی دایما سرش را می چرخاند تا ببیند این صدای قیچ قیچ از چی است. چند دقیقه بعد غر غرش شروع شد. نشاندندش توی رو رواک یا همان کالسکه. همش دست می زد به موهایش و مانع می شد. بعد هستی شروع کرد به نق زدن و بهانه گیری. بعد هستی را نشاندند لب حوض با کمک مامانش. در این بین البته وسایل کمکی مثل خوراکی و عروسک و پخش ترانه از موبایل و شکلک در آوردن عموها و عمه ها و باباش و سرآخر مامانش. اما هستی شست اش خبردار شده بود که اینها برای پرت کردن حواس او است و به هیچ عنوان زیر بار نمی رفت. زد زیر گریه. با ماچ و نوازش و بغل، رفت کنار باغچه. آنجا هم موفق شدند کمی از کوتاهی مو را انجام بدهند. هستی از بس گریه کرد دیگر داشت خیلی بد می شد! شترق زد زیر گوش عمویش. عمو چند قدم رفت عقب و همین که هستی سر چرخاند، یک قیچی دیگر زد به موهای هستی. گریه ی هستی فشاردار شد. هستی را نشاندند روی موتور عمویش. اول کمی نظرش جلب شد و چند تا قیچی دیگر، اما خیلی زود یادش آمد چیزی از موهایش نمانده و دوباره اشک های تازه. به پیشنهاد یکی از عموها، موتور را روشن کردند و شروع کردند به گاز دادن تا هستی بخندد. هستی هم همکاری کرد و قاطی اشک های پی در پی و دود موتور و بوی بنزین، خندید و کمی گریه کرد تا سرانجام موهایش کوتاه شد. ساعت یازده بود. موتور خاموش شد و هر کس به طرفی افتاد و هستی به خواب رفت.
مینا، عشق پانزده سالگی فوریه 20, 2012
Posted by Raheleh Bahador in سیاه و سفید.Tags: Don Juan, The Love Song of J.Alfred Prufrock, عاشقی
1 comment so far
1. هر روز رنگ شالش را عوض میکند. ریمل زده و سایه ی مژه هایش افتاده روی دیوار. بوی ادکلنی که نمی شناسم. از آن طرف او که شلوارش را اتو کشیده، موهایش را ژل زده و این بین قلب هایی که احتمالن تندتر می زنند و صداهایی که نازک تر می شوند و کلماتی که صدای تپش قلب تویش می پیچد.
2. یاد آن روزها می افتم. یک اتفاقی که شاید هر روز، برای هر نفر و شاید هر روز برای یک نفر! می افتد و باز هم نو است. برای یک نفر ممکن است توی کلاس اتفاق بیفتد. برای یکی توی کتابخانه ی عمومی. برای یکی توی راه مدرسه. برای آن یکی توی مغازه و برای یکی هم توی پیاده رو. چیز بدی هم نیست. هیچ وقت نبوده. اما تابو بودنش برای یک دختر همیشه اصل است. عاشق شدن یک چیزی است که برای همه اتفاق می افتد. مثل مدرسه رفتن و آرایشگاه رفتن.
6. یک نفر عاشق می شود و تا بالشت هم می رسد و یک نفر عاشق می شود و حتی می ترسد بلند بگوید و خودش بشنود.
3. بوی ادکلن بلولیدی و بوی برگ های بید که می شکستیم تا در باز می شد، وقتی گوش هایم زل می زدند به کلمات تکه تکه ایی که برایم نهایت نو بودند. احساس ترسی دایم از اینکه هوش و حواسم افتاده پی چیزهایی که آنقدر جدید هستند که نمی دانم حد خطرشان تا کجاست. حتی می ترسیدم با کسی درباره اش حرف بزنم نکند تمام بشود! اتفاق افتاده بود و من خوب می دانستم در تناقض با شهر است.
4……………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………
5. اتفاق افتاده بود توی دل من. زودتر از آنکه برای او اتفاق بیفتد. کاریش هم نتوانستم بکنم و گذشت. حالا که خیلی گذشته، گاهی عجیب، طعم آن حس شیرین و دردناک را نشخوار می کنم.
7. بعد آدم هر چی زور می زند، دیگر اتفاق نمی افتد. زورکی که نیست! این طوری یکی می رود عاشق پول می شود، یکی عاشق کتاب و یکی عاشق ادبیات. یاد صدای شهیار قنبری می افتم.
صدای عصا در طبقه ی هفتم فوریه 12, 2012
Posted by Raheleh Bahador in داستان.1 comment so far
کلید را توی در چرخاندم. رفتم تو. کلید برق را زدم. نور زردی پاشید توی اتاق. انبوه کتاب و پردههای آویزان بنفش. دو تا کاکتوس روی میز کارش بود. یک فرهنگ لغت کهنه و نیمهباز. رفتم جلو پنجره. پردهها را کنار زدم. آفتابی گرم خزید توی اتاق و قد کشید تا روی دیوار. صفحهی تقویم دیواری را درست کردم. به کتابها دست نزدم. به میز هم. ساعت ده دقیقه از دوازده گذشته بود. پشت در پنهان شدم. کلید آهسته توی سوراخ در چرخید. به سرعت خودم را رساندم پشت در. خودم را چسباندم به دیوار و نفس ام را حبس کردم. آفتاب چشمام را میزد. در را باز کرد. آمد تو، تا کفشهایش را توی جاکفشی بگذارد. چشمهایش را از پشت با کف دستهایم محکم پوشاندم و خندهام را قورت دادم. توی دستهایم چرخید. مرا محکم به خودش چسباند. هلش دادم آن طرف، اما شانه هایم را محکم کوبید به دیوار. زیر قفسهی سینهام داغ شد. چسبیدم به دیوار و یواش آمدم پایین. نور چشمام را نمیزد. چشم ام افتاد به چکمه های سیاه. کفش هایش گلی بود. بوی گل تازه. نفس نفس میزد و چاقو به دست ایستاده بود جلو من. جای پایش روی پادری بود.
در را محکم بست. ساعت را نگاه کردم. انعکاس نور خورشید عقربه ها را پوشانده بود.
صدای عصا توی راه پله می آمد.