هیومن و کولهپشتی (8 و پایانی) ژوئیه 3, 2011
Posted by Raheleh Bahador in داستان بلند.Tags: فرانسه, نقد داستان, جیم جارموش, داستان, زن, زندگی, سفر
add a comment
شب رسید و هوا کمی سرد بود. مرد، استخوان شکستهی مرد داخل چادر را جا انداخت و آنرا با چوب و پارچه بست. مرد آرام شده بود و دیگر ناله نمیکرد. پرسید« اسمت چیه؟!» ومرد که بیرون از چادر کنار آتش نشسته بود ، به داخل چادر نگاه کرد و گفت « اولین نفری هستی که تو این چند روز اسم منو میپرسه! هیومن!» و مرد داخل چادر با تعجب تکرار کرد؟« هیومن! و… من جیم.» مرد توی لیوان کمی چای داغ ریخت و داد به جیم. از او پرسید« اینجا چیکار میکنی جیم؟» و جیم گفت « تا حالا دوستی داشتی که همه چی رو ازت بگیره؟! من همه ی زندگیمو پای دوستی دادم . وقتی گفت زده ورشکست شده تو یه سرمایهگذاری و ازم کمک خواست. » مرد گفت « خانواده نداری؟» و جیم جواب داد « چرا. البته تا وقتی که فهمیدم دوستم با زنم همدستن و هر دو فرار کردن!» و کمی چای نوشید.
مرد داشت مات و مبهوت جیم را نگاه میکرد. از جیم پرسید « خب بعدش؟! حتما اومدی اینجا چون طاقت اون زندگی لعنتی رو با اون خاطرات و تصویرها که مدام زخمتو تازه میکردن نداشتی؟!» و جیم گفت « آره » و مرد ادامه داد« چرا گیرش نیاوردی؟ یعنی راهی نبود؟» و جیم گفت « کمکم میکنی بیام کنار آتیش؟!» و لحظاتی بعد هر دو کنار آتش به زبانههای کوچک و خاکسترهای آن چشم دوخته بودند. مرد با تکه چوبی کوچک با آتش بازی میکرد. در حالی که سعی میکرد کوله پشتی را کنار خودش بکشد و ازآن چیزی برای خوردن بیرون بیاورد رو به جیم گفت « نگفتی؟» و جیم پرسید: « چی؟ » و مرد گفت « چرا سعی نکردی پیداش کنی و تلافی کنی؟ چرا همون جا نموندی؟ » و جیم خسته و مچاله شده در یک پتوی کهنه گفت « نه دوست من!…چیزی هست…که…که وقتی از دست بدی، دیگه به دست آوردنش کار آسونی نیست!…شاید..اصلا دیگه هیچ وقت نشه اونو بدست آورد!…وقتی زندگیت دیگه مفهومشو از دست میده…که فکر میکنی همهی عمرت برای چی یا کی داشتی زندگی میکردی!…» و مرد گفت « یعنی همهی زندگیتو برد؟» و جیم نفس عمیقی کشید و به آتش خیره شد و گفت « وقتی همهی عمرت دنبال چیزای مثبت باشی…اونوقت ناامید میشی.» و مرد فقط گوش میداد. جیم پرسید « تو نگفتی چرا اینجایی؟ اگه میخوای راهتو پیدا کنی تا نزدیکترین شهر دیگه چیزی نمونده!» و مرد جواب داد « زندگی ما خیلی با هم فرقی نداره! »
آسمان پر ستارهی شب بالای سر دو مرد، سیاه و عمیق گوش میداد. مرد یک ساز دهنی از کوله پشتی در آورد و یکی از آن آهنگهای قدیمی را به اسم فیوچرز دریمز برای جیم زد. در سکوت و سیاهی شب صحرا، کنار آتشی که رو به خاموشی میرفت، صدای پچ پچ دو مرد و گاهی صدای خندهایی، گم میشد.
هیومن و کولهپشتی (7) مه 26, 2011
Posted by Raheleh Bahador in داستان بلند.Tags: نقد داستان, گم شده, داستان
1 comment so far
صبح با وزش نسیم خنکی بر صورت مرد، روی صحرا را روشن کرده بود و مرد در حالی که شانههایش را از درد میمالید برخاست و نشست. به کفشهای پاره شده اش نگاه میکرد و به کوله پشتی و به صحرا که تا جایی که چشم کار میکرد خشکی بود و سراب. نمی دانست امروز چه تاریخی است و چه روزی از هفته است و الان به کجا رسیده. با خودش گفت « یکشنبه، دوشنبه، چه فرقی میکنه؟ جولای، آگوست…چه اهمیتی داره؟!» بعد کفشهایش را تکان داد و پوشید و کمی آب نوشید. دستی به موهایش کشید و کلاه را بر سر گذاشت و به راه افتاد. ناگهان یادش آمد که یک ساعت با خودش آورده بود. ساعت قدیمی پدرش. کوله پشتی را زمین گذاشت و از بین خرت و پرتها زنجیر ساعت را گرفت و آنرا بیرون کشید. ساعت هفت و شش دقیقه ی صبح بود. لبخندی زد و ساعت را گذاشت توی کوله و دوباره راه را ادامه داد.
وقتی ماریا جواب رد داد، تا چند روز از خانه بیرون نیامد و توی تخت اش نشسته بود و همهی روزهایی را به یاد می آورد که با ماریا بود. بعد هر چی از اداره زنگ زدند، گوشی را برنمی داشت و وقتی دیوید، دوستش آمده بود به خانه اش و خواسته بود به او کمک کند تا سر کار برگردد او امتناع کرده بود و آنقدر سر کار نرفت تا بالاخره یک روز درخواست استعفایش را داد و فورا با آن موافقت شد. دیگر نمیخواست ماریا را ببیند. بعد با ماشین فولکس سفیدش از چند شهر رد شد تا اینکه ماشیناش توی یک جاده فرعی، خیلی دور از نزدیکترین شهر خراب شد و وقتی در کاپوت را بالا زد، دود از همه جای ماشین بیرون میزد. آن موقع بود که مجبور شد ماشین را همان جا رها کند و خودش به راه بیفتد.
ظهر که شد نشست کنار یک تپه ی بزرگ شن و چیزی خورد و وسایل اضافی را بیرون ریخت و دوباره به راهش ادامه داد. از دور صدایی شنید. به طرف صدا رفت و نزدیکتر شد. از بلندی تپهی شنی، دستهایش را حایل چشمهایش کرد و تا دوردست ها را نگاه کرد. یک آسیاب بادی بزرگ که با جریان باد تند وتند میچرخید و یک چادر زرد رنگ که با جریان هوا باد کرده بود. چند کیلومتری آن طرفتر، به آبادی بعدی رسیده بود!
صدای نالههایی کوتاه و بریده از چادر میآمد و مرد با احتیاط به سمت آن رفت. با صدای بلند گفت «کسی اینجاست؟» و صدای ناله بلند تر شد. مرد به داخل چادر سرک کشید و مردی را دید با ظاهری کثیف و موهای بلند که یک پایش را با پارچه بسته بود. مرد داخل چادر گفت: « راهتو گم کردی؟» و مرد کنار او نشست و گفت «:بله! .. انگار تو هم مثل منی!»
هیومن و کوله پشتی (6) مه 7, 2011
Posted by Raheleh Bahador in داستان بلند.Tags: فرانسه, کیت کارادین, گری کوپر, خواستگاری, داستان بلند
3 comments
صبح که خورشید داشت در می آمد؛ زن زودتر از بقیه بیدار شده بود تا از چاه آب بیاورد.
مرد کوله پشتی را زده بود پشت کولش و داشت می رفت. زن تا او را دید گفت «داری میری؟!» و مرد جواب داد» آره!…بهتره تا بچه ها خوابن برم.اینجوری بهتره!» و کمی از خوراکی های توی کوله را گذاشت کنار فنس های کنار خانه و رد شد و آمد پایین.
زن کنار چاه آب ایستاده بود و داشت طناب سطل را میزان می کرد تا بفرستد پایین و آب بکشد. مرد طناب را از دستش گرفت و گفت » بذار کمکت کنم.» زن از تماس دستهای مرد کمی خودش را به عقب کشید و زیر چشمی مرد را نگاه می کرد. به چکمه های مرد خیره شد و به شلوار کثیف و قهوه اییش. به موهایش که از زیر کلاه بیرون زده بود و گردنش و رگ های گردنش که بالا و پایین میشد. مرد سطل را پر از آب کرد و بالا کشید و رو به زن کرد و گفت » کافیه؟» و زن با سر تایید کرد. مرد این پا و آن پا کرد و گفت » من دیگه باید برم!» و خداحافظی کرد و از آنجا دور شد. روی تپه که رسید برگشت و به سمت کلبه نگاه کرد. زن دیگر آنجا نبود.
کمی به ماریا هم فکر می کرد. انگار ماریا یکی از شخصیت های داستان بود که جایی همان اوایل داستان نقش اش تمام شده باشد و نویسنده دیگر برای او جایی ندارد. از همان شخصیت های فرعی که مکمل هستند و جایی ایستاده اند تا مثلا چند پاراگراف را پر کنند و اینجوری داستان کوتاه بشود رمان!
کوله پشتی حسابی سبک شده بود و صدای جیلینگ جیلینگ وسایل فلزی که به هم برخورد می کردند هم بلند شده بود. آفتاب از بالای کوه پیدا بود و هوا هنوز خنک . هوای دم صبح؛ مثل صبح های ماه می که بوی گل های تازه شکفته همه جا به مشام می رسد. اما اینجا خار هم به زور پیدا می شد و فقط هوایش کمی شبیه به هوای صبح ماه می بود. صبح یک روز از روزهای ماه می که برای اولین بار ماریا را در اتاقش در ته راهرو دیده بود. ماریا یک دامن سیاه و یک پیراهن سفید به تن داشت که کمی تنگ بود و تو چشم میزد. یک زنجیر طلای بسیار ظریف هم به گردن انداخته بود که زیبایی اش را دو چندان کرده بود. همیشه عادت داشت موهایش را ببافد و تنها زنی بود که در اداره آنقدر موهایش بلند بود. موهای بلند مد نبود و ماریا هنوز موهای بلند دوست داشت. از همان زن ها بود که هر مردی با دیدنش، دلش هری می ریخت پایین!.چند بار او را به کافه ی کوچک کنار اداره دعوت کرده بود و حتی با هم شام خورده بودند و ماریا انگار خیلی حالیش نبود و همه ی اینها را گذاشته بود به حساب دوستی. اما مرد از او خواستگاری کرد؛ تنها دو ماه بعد و ماریا حسابی دستپاچه و غافلگیر شده بود. به صندلی تکیه داد و موهای بافته اش را جلو آورد و با آن ور می رفت و گفت » باید فکر کنم!» تا انروز که تلفن زنگ خورد.
مرد افکارش را رها کرد. کمی آب نوشید و از سراشیبی تپه پایین رفت. با سوت زدن ، ترانه ی » چه ساده بودم من» را می خواند. نزدیکی های شب که شد؛ کمی سیب زمینی پخته را که زن در کاغذ پیچیده بود خورد و خوابید و به هیچ چیزی هم فکر نمی کرد…
هیومن و کوله پشتی (5) مارس 31, 2011
Posted by Raheleh Bahador in داستان بلند.2 comments
مرد کمی که دقیق تر شد فهمید هیچ کدام از آنها درست و حسابی با هم حتی حرف نمی زنند. انگار هر کسی سرش به کار خودش گرم بود. به طرف زن رفت تا او را در کار باغچه کمک کند.
با حرف زدن با زن فهمیده بود انگار مرد خانواده مدتها قبل بر اثر مسمومیت مرده و این زن و سه تا بچه اش زندگیشان را خودشان اداره می کنند. شب که شد و دوباره همه دور میز غذا جمع شدند دخترک که اسمش آنا بود رو به مرد کرد و گفت:» اون کتابه که امروز دستت بود اسمش چیه؟» و متیو به سرعت جواب داد؛ هاکلبرفین و اضافه کرد: «من و.. ما..مامان و…آنا و جک دوست داریم تو اون کتاب رو برامون بخونی» و مرد جواب داد» مگه خودت بلد نیستی بخونیش؟!» و متیو گفت» چرا بلدم!..اما نه خیلی!..» و رفت کتاب را از توی کوله پشتی آورد و صفحه ی اول را باز کرد» شما مرا نمی شناسید…».
بعد همگی شب بخیر گفتند و رفتند تو تختشان. مرد به طرف متیو رفت و کنارش نشست و گفت» هیچ دوست داری این کتاب رو داشته باشی؟!» متیو جواب داد» آره! امشب همه از شنیدن این داستان لذت بردیم. من دوست دارم دنیا رو ببینم و بهتره از دنیای توی کتابها شروع کنم. راستی! چرا دنیای تو کتابها اینقدر آسون و جمع و جوره؟! کتاب رو که ببندی همه چی توش تموم میشه! ..بدم نمی یاد نویسنده بشم!». مرد کتاب را به همراه دو کتاب دیگر؛ شازده کوچولو و جزیره ی گنج؛ گذاشت کنار تختخواب متیو و از کلبه زد بیرون. وقتی دراز کشید با صدای در برگشت و نیم خیز نشست. زن بود، گفت» ممنونم.بعد از مدتها امشب بچه ها شاد بودن. متیو بزرگتره و سواد خوندن داره» و مرد گفت» بهتره اگر می تونه به آنا و جک هم یاد بده! …اونا که قرار نیست همیشه تو این بر بیابون بمونن؟!..می مونن؟!» و زن گفت» نه!» و شب بخیر گفت و در را بست. مرد فکر می کرد فردا از خانواده خداحافظی کند و راهش را به سمتی که نمی دانست کجاست ادامه دهد.
یاد بچه گی های خودش افتاد که همیشه از پنجره ی پشتی کلاس در می رفت تا سر برکه ی کنار درختهای کاج پارک کوچک محله قورباغه بگیرد و با آن دختر بچه های کلاس را بترساند. یادش نرفته بود روزی که یکی از همان قورباغه ها را انداخت توی دامن کتی خجالتی کلاس که همیشه دامنش را با سنجاق قفلی از پشت می بست چون خیلی لاغر بود و دامن اندازه اش نبود. دخترک بیچاره به محض شنیدن صدای قورباغه از جا پرید تا برود وسط کلاس غش کند.
چشمهایش غرق خواب بود و خاطرات شخم زده اش را کناری گذاشت و به خواب رفت…
هیومن و کوله پشتی (4) دسامبر 25, 2010
Posted by Raheleh Bahador in داستان بلند.Tags: نقد داستان, باغ, داستان, زن, شمع
1 comment so far
گمان نمی کرد به این زودی ها کسی را ببیند، ازآن سر شب تا این سر شب.
بند رختی با لباسهای کهنه، باغچه ایی کوچک و زرد، و خانه ایی که کورسوی نور شمع روشنش کرده بود. مردد ایستاد؛ نمی دانست در را بکوبد یا نه.از کجا معلوم از دیدن یک مرد غریبه، آنهم درشب، وحشت نکنند؟ لحظه ایی پشت در مکث کرد، خودش را مرتب کرد و در را به آرامی کوبید. جوابی نیامد. دوباره و اینبار محکم تر از بار قبل. سایه ایی از بین شکافهای در نمایان شد. مرد چند قدم به عقب برداشت. از لای در زنی با چشمهای گردشده و هیکلی لاغر و استخوانی سر تا پای مرد را برانداز می کرد. مرد صدایش را صاف کرد و گفت : «عذر میخوام که این وقت شب مزاحم شدم اما..اما…» کلمه ی مناسبی پیدا نمی کرد. زن در را گشود و بی هیچ حرفی مرد را به داخل خانه دعوت کرد. خانه با کمترین وسایل ممکن پر شده بود. سه بچه ، که هر کدام ازلای در مرد را بررسی می کردند با دعوت زن، سلام کردند و سر میز محقر و خلوت شام نشستند. یک دختر بچه و دو تا پسر قدبلند، که یکی از آنها پای راستش لنگ می زد و لوبیا و نان بیاتش را زود خورد و به اتاق پشتی برگشت که با یک پرده ازآشپزخانه جدا شده بود. سر میز هرسه شان مرد را زیر چشمی نگاه می کردند که دختر پرسید » مامان، این آقا کیه؟!» و زن جواب داد» مهمان.» مرد در صحبتشان شریک شد و ادامه داد» عزیزم، من یه مسافرم، چند روزه که دارم تو این بیابون می گردم، فکر کنم گم شدم!» و دختر پرسید» مگه بزرگترا هم گم میشن؟» مرد سرش را نزدیک تر برد و گفت» معلومه! گاهی بیشتر از بچه ها!» و لبخندی زد. بچه ها مات و مبهوت نگاهش می کردند. زن بلند شد و میزغذا را جمع کرد و بچه ها را به طرف اتاقشان خواند. رفت پشت پرده و با یک پتو و بالشت برگشت. مرد گفت» مچکرم.من همین بیرون می خوابم.» لیوانی آب خورد. وسایل خواب را برداشت و بیرون رفت و در را بست. شمع ها خاموش شد و همه چیز در تاریکی مطلق فرو رفت. مرد کتابی از کوله پشتی بیرون آورد.روی پتو دراز کشید و صفحه ی سی و دوم را باز کرد. خورشید در آمده بود . به سمت صدای کودکانه ایی برگشت که می پرسید» اسم این پسره که سوار کرجییه چیه؟». مرد نشست و به پسری که پایش می لنگید گفت» اسمت چیه؟» و بعد متیو را کنار خودش نشاند و گفت که این کتاب قصه ی پسری به نام هاکلبریفین است. زن در باغچه ی کوچک بود و داشت چیزی می کاشت. پسر بزرگتربا سطلی آب می آورد. متیو بلند شد و کتاب را برداشت. دختر به مرد نزدیک شد…
هیومن و کوله پشتی (3) نوامبر 22, 2010
Posted by Raheleh Bahador in داستان بلند.Tags: فرانسوی, ماه, کوه, کودکی, داستان بلند
7 comments
هوای خنک دم صبح او را به روزهای دور می برد.
نورآفتاب از لابه لای شاخه های درختها همان طور به نظر می رسید که از پرده های توری کلبه ی تابستانی.پدرش را می دید که کنار رودخانه قلاب انداخته ،جریان آب آنرا با خود می کشید.چوب ماهی گیری را به پسر داده تا زیر سایه ی درخت چرتی بزند.او کلاه بزرگ پدرش را سرش گذاشته .اولین بار بود که چوب ماهی گیری را کنترل میکرد.ناگهان تکانهای نخ که هر بار شدید تر میشد.پدرش با فریاد کمک پسر از خواب پرید و بی معطلی چوب را گرفت.یک ماهی سالامون بزرگ!.بزرگتر از همه ی ماهی هایی که تا حالا حتی شاید کسی در شهر گرفته بود.پدرش کلاه را کشید روی چشم پسر و گفت:» تو یه مرد کوچولوی خوش شانسی!».و پسر مثل جنگجویی فاتح به ماهی نگاه میکرد.فکرکرد آنروز حتما خوش شانسیش لای قلاب در دهان ماهی، گیر کرده و پدرش یادش رفته آنرا به او برگرداند! و از این فکر کودکانه گوشه ی لبش بالا رفت.آفتاب همه جا سایه انداخته و او حساب میکرد روزهایی را که اینجا بود و به نتیجه ایی نمی رسید.نشست و کفشش را در آورد تا شن هایش را خالی کند که تازه فهمید سوزش انگشت اش از تاولی ست که سر باز کرده بود.چسب زخمی از کوله پشتی در آورد و دور انگشت پیچید.
راه درازی را باید آمده باشد که هوا اینقدر گرم بود و آفتاب وسط آسمان نهایت تلاشش را برای گرم کردن این کره ی سرد میکرد.شانس به نظرش چیز مسخره ایی می آمد که آدمها ساخته اند تا شکستشان را به نبودن آن نسبت دهند و اینطوری حماقتشان را پشت آن مخفی کنند.زندگی شرط بندی بزرگی بود که او بدجوری خودش را شکست خورده حس میکرد .
بر فراز این کوه کوچک ایستاده بود.آب را از کوله پشتی در آورد و نوشید.کمی هم به صورتش پاشید که نمی دانست چه شکلی شده با این زبری.در دور دستها سیاهی هایی می دید که حرکت می کردند و یک سیاهی بزرگتر که شبیه یک خانه ی کوچک بود.فرقی نمیکرد سراب باشد یا نباشد چون او منتظر چیزی یا کسی نبود.فکر کرد» اومدی این جای پرت که تنها باشی تا بالاخره مرگ از یه طرفی بیاد و خلاصت کنه؟.. ولی می بینی که..دنیاش کوچیکه و آدما همه جا پخشن.هر جایی واسه مردن انتخاب میکردی هم مرگ تنهایی نمی آمد و زنده ها رو هم با خودش میاورد».در سراشیبی کوه روبرو خورشید فرو میرفت در افق تا نقاب عوض کند و نقره فام، راه را روشن کند.مرد از دامنه ی کوه به سیاهی ها نگاه میکرد که در غروب گم میشد و سخت دیده میشدند.راه گریز بار دیگر رسیده بود به ایستگاهی که حتی در رویاها هم آنقدرها آسان نمیشد تصورش کرد و باید در جاهایی متوقف میشد.
همه چیز قهوه ایی .مثل نگاتیو فیلم که هر جایش را نمی خواستی می چیدی و می انداختی دور، بعد به درد بخورهایش را می چسباندی به هم و میشد فیلم مورد علاقه ات.سیاهی ها گم شده بودند در سیاهی شب و مرد چیزی می دید شبیه کلبه ی تابستانی در روزهای کودکی…
«هیومن و کوله پشتی (2)»
هیومن و کوله پشتی (1) اکتبر 9, 2010
Posted by Raheleh Bahador in داستان بلند.Tags: قصه, نقد داستان, داستان بلند, داستانهای دنباله دار, داستانک
add a comment
نزدیکی های صبح وخورشید لحظاتی دیگر زندگی را ورق می زد، در روزی با شماره ی بیست و سوم ژوئن.
مرد با چشمهای نیمه باز، خواب آلوده روی سنگریزه های قرمز دامنه ی کوه و سیر از خوابی دردناک نشست.اطراف را نگاه کرد و مکث کرد روی همسفرش که ولو شده بود روی زمین.کوله پشتی را کشان کشان نزدیک آورد و رادیو کوچک شارژی را برداشت.»لعنت!». شارژش تمام شده بود. یک بسته بیسکویت از میان حجم وسایل بی ربط ، صبحانه ی بدی به نظر نمی رسید . وسایل را ریخت توی کوله پشتی و با احتیاط از سراشیبی رفت پایین.قطب نما را در دست گرفت؛ شکسته بود،بی هیچ درجه ی عرض جغرافیایی میگفت اینجا برهوت بی نام و نشانیست ، با یک موجود زنده که صاحبش بود و مارمولکی که از دیدن همسایه ی جدید، ترسیده و در شکاف تخته سنگ عمود بر زمین گریخت.
یک آدم تنها چه ترسی میتواند از گم شدن داشته باشد، جز اینکه خانم لارسون پیر، ساکن پلاک یازده خیابان ونیتی، مجبور است از این به بعد شیرینی های مارمالادی اش را تنهایی با چای بخورد و گذشته اش را نگه دارد برای خودش.مدتها بود میخواست دوباره آویزان چیزی شود، اما خودش را دیگر نمیتوانست گول بزند.زندگی حرف تازه ایی نداشت و نه حقه ی جدیدی برای فریب.قیافه اش شده بود مثل سرخپوستی که دست خالی از شکار برگشته.هع!..دلش میسوخت برای خودش، به حال خوشی که بهش دست داد، آن روز، بعد آن تلفن و صدای ماریا که حالا شده بود نکبت.مثل دو سه سالگییش.احساساتش واقعی بود.حالش خوب بود، خوب بود که میخندید دیگر!.عین موقعی که وقتش را در تقویم هم یادداشت نکرده تا یادش نرود.دلش همه چیز میخواست، اما بازغمهای زندگی که هی از این سوراخ و آن سوراخ سرک میکشند و ریز پیش خودشان می خندند و آدم دلش ریش میشود، نگذاشتند این سرخوشی همیشگی باشد.واقعیت داشت؛ ماریا جوابش مثبت بود ، ولی به آن مردک چاق کچل ، هم رییس شرکتشان و حالا رییس زندگی اش!.شادی لیز میخورد از دستش و مثل حباب می ترکید.این حالش را دوست داشت .همدیگر را خوب می شناختند.فکر میکرد آن نویسنده چه طوری صد سال تنهایی را دوام آورده؟! و پشت کرده به زندگی، بعد از ده روزبدش نمی آمد مرگ را بغل کند و بزند پشتش و بگوید:» کجا بودی تا الان؟».عرقش را خشک کرد و از دوردستها صدایی شنید .یکنواخت در سراب گرم آنسوتر گم میشد…