jump to navigation

کلوزآپ؛ مینو فرشچی نوامبر 25, 2010

Posted by Raheleh Bahador in نقد آماتور.
Tags: , , , ,
2 comments

همین که کامنت را خواندم که مینو فرشچی دعوت شده به انجمن آماده ی رفتن شدم.همیشه که از این موقعیت ها پیش نمی آید.مثل آن جلسه ی نقد فیلم در دوران دانشجویی.فرشچی را دیده بودم البته از تو تلویزیون و مجله! و خوانده بودمش با «کاغذ بی خط» و «شوکران».نیامد تا ساعت چهار و چهل و پنج دقیقه.دیر کردن یکی از آن کارهایی ست که فقط به آدم های مشهور تمایز می دهد و آدم معمولی اگر باشد میشود بی نظمی.اگر برای بار اول باشد که کسی را می بینم آنوقت تمرکز در دقایق اول برایم سخت میشود.به چشمهایش نمی توانم نگاه کنم و همه اش به دهانش خیره می شوم و به اینکه حروف الفبا را چطور می گوید و حرکت دستهایش و مکث هایش و تکیه کلامهایش و …خوب حرف میزد و حرفهای خوبی هم میزد.زن بودن مینو فرشچی حس خوبی برایم داشت .از بس تو این شهر مرد آورده اند برای سخنرانی .گفت که در مورد شخصیت هایی که می شناسید بنویسید که کلی امیدوار شدم به خودم و گفت که از جاهایی بنویسید که می شناسید که لذت آن اولی را خنثی کرد .بعد گفت دیالوگ محض بنویسید که دیدم بدبخت شدم و من دیالوگ نویسی ام خوب نیست و می دانم اشکال کار از کجاست و درستش می کنم.شاید چون حرفم نمی آید، دیالوگم هم نمی آید.شاید چون در زندگی هم بیشتر به حرکات و رفتار آدم ها توجه دارم تا زبانشان و اینها. دفتر چه یادداشتش را در آورد از کیفش.دفترچه شان هم با مال بقیه فرق دارد! می دانستم و توقع آن دفترچه یادداشتهای گل منگلی و فنر دار را نداشتم.مدل دفترچه یادداشت ارنست خودمان بود! ارنست همینگوی دیگر! پس تو این دفترها برای زن مورد علاقه اش کلی نامه ی عاشقانه نوشته.اسم چند تا فیلم لابه لای حرفهایش آمد که دوتاش را دیده بودم که «گوزن ها» و «سرگیجه» بود.خیلی «احتماد به نفس» پیدا شد برایم! آخرش این فیلم های تو دماغی جایی به کارم آمد.پذیرایی شد و دلم می خواست آن آب انار خنک را تا ته از نی بخورم و آخرش هم صدا بدهد که نتوانستم .سر درد گرفتم و وقت رفتن بود.جایی از حرفش هم گفت که خلق موقعیت کمیک باید بر اساس هوش باشد و نه لودگی و اینها.یاد قبل از رفتن به جلسه افتادم.داشتم موبایلم را می بردم رو سایلنت که تو دلم خندیدم و گفتم آخه کی گوشی تو زنگ خورده که حالا بیچاره رو می بری رو سایلنت! و گوشه ی لبم بالا رفت.این سه شب جشنواره هم نرفتم چون تو مودش نبودم .لااقل کارهایی که دست خودم هست را نمی خواهم زورکی بکنم .دوره های اول جشنواره مثل نمایش خصوصی فیلم بود.فوقش دو یا سه ردیف پر می شد و فیلم های خیلی آماتور.خیلی می چسبید.مینو فرشچی تنفسی بود برای ما در هواهایی که به ندرت در شهر ما دمیده میشود.

تربیت ؛ رویاهای فرانسوی کوچک ژوئیه 12, 2010

Posted by Raheleh Bahador in نقد آماتور.
Tags: , , , ,
10 comments

سال 1961، جنی، دختری هفده ساله، همراه با پدر و مادرش در حومه ی لندن زندگی می کند و آرزویش این است که در امتحانات سال آخر دبیرستان قبول شود و تحصیلاتش را در دانشگاه آکسفورد ادامه دهد.ولی یک روز بارانی، به طور اتفاقی با دیوید، مردی خوش سر و زبان آشنا می شود؛ مردی که دو برابر او سن دارد.جنی که عاشق فرانسه و هر چیز فرانسوی ست در دیوید، که از سارتر و کامو و اگزیستانسیالیسم حرف می زند، همان شاهزاده ی روشنفکری را می یابد که در رویا می دیده، و آکسفورد فراموش می شود.اما دیری نمی گذرد که حقیقت آشکار می شود.
«تربیت» از جمله فیلم های غیر هالیوودی ست، که چشم بیننده را به لوکیشن و فضای سینمایی اروپایی، از نوع دهه ی شصت، روشن می کند.
قصه ی جنی هفده ساله، ماجراجویی ، خیال پردازی و روشنفکرگرایی او را در حومه ی لندن نشان می دهد.
ریتم فیلم قابل قبول وقصه با ضرباهنگی مناسب، وارد داستان اصلی می شود.فضای نوخواه جنی، با ورودش به پاریس، رنگ و بوی جانداری می گیرد؛ موسیقی و هنر فرانسوی، با رنگ و لعاب پاریس دهه ی شصت، پی رنگ های قوی سکانسهای میانی فیلم است.از جمله مهمترین نشانه های روشنفکری اروپایی که موکدا نشان داده می شود، سیگار و حلقه های دود است، که اگر به دنبال نشانه یابی باشیم، شاید تاکید بر سراب بودن رویای جنی دارد.»کری مولیگان» بازیگر نقش جنی، که به خاطر بازی در این نقش، نامزد دریافت اسکار بازیگری شد، به طرز ملموسی عطش جنی را برای دانستن انتقال می دهد و وقتی وارد پاریس می شود، با آن مدل موی بالا زده، یادآور بازیگران قدیمی چون، «آدری هپبرن» است. تیتراژ آغاز فیلم، با نقاشیهای گچی از درس های مدرسه و موسیقی شاد، کاری متفاوت و یادآور فضای شاد وسرزنده ی دانش آموزان دبیرستانی است
این هم نمونه ایی از دیالوگهای فیلم :
جنی (با اشاره به بیگانه ی آلبر کامو):» اگر مادرم بمیره، هیچ احساسی بهم دست نمی ده.خب، این از من چی می سازه؟! یه اگزیستانسیالیست؟»
دیوید: «نه، یه گاو!»

«تربیت»
کارگردان: لون شرفیگ
فیلم نامه: نیک هورنبی؛ بر اساس کتاب خاطرات لین باربر
موسیقی: پل اینگلیشبای
بازیگران: پیتر سارزگارد ( دیوید) ، کری مولیگان ( جنی)
محصول 2009 ، انگلستان

شب های روشن؛ یک عاشقانه ی آرام مه 18, 2010

Posted by Raheleh Bahador in نقد آماتور.
Tags:
11 comments

آن وقتها که » فرزاد مؤتمن» برای دلش فیلم میساخت و خبری از پوپک و مش ماشاالله و گیشه نبود، دومین فیلم بلند سینمایی و البته شخصی اش را به نام» شب های روشن» هفت یا هشت بار دیدم!.
داستان فیلم درباره ی استاد دانشگاه منزوی و تنهایی است که شبی اتفاقی با رویا ،دختری منتظرِعاشقش برخورد میکند و با ورود دختر به زندگی او معانی جدیدی وارد زندگی استاد میشود.البته بزرگترین علاقه مندی ایندو یعنی کتاب پیوندشان را نزدیک تر میکند.دیالوگهای خوب، فضای سرد که با ورود دختر رنگ ها گرم تر میشوند، موسیقی زیبا و خاص» پیمان یزدانیان»، فضای خلوت فیلم با حضور تنها دو بازیگر اصلی، فیلمبرداری خوب که بعضی قاب بندیها یک تابلوی نقاشی از کار درآمده و سرانجام داستان سر راست فیلم، یک عاشقانه ی دلچسب ایرانی- روسی – مؤتمنی! را پیش رویمان میگذارد.
گریم سبک و قیافه ی معصوم دختر فیلم با آن ابروهای دست نخورده و شرقی و همچنین چشم های عبوس و موهای ژولیده ی مرد فیلم بسیار کمک کرده تا نقشها باورپذیرباشد و خوب از کار درآید.اینکه فیلم جایزه ایی برده یا نبرده را نمیدانم اما آنروزها منتقدها زیاد روی خوش نشان ندادند .شاید اگر خبر داشتند پوپک و مش..در راه هستند ، این داستان کوتاه آرام و دلپذیر فیلمساز را دربست قبول میکردند.داستان فیلم برداشتی آزاد ازکتاب شب های روشن داستایفسکی ست، تنها کتابی که دختر خوانده و استاد نخوانده و شاید اشاره ایی باشد به تاثیر دختر بر استاد و حلقه ی گم شده ی زندگی او.
چرا هفت یا هشت بار؟! شده تا به حال در فیلمی رگه هایی باریک از زندگی شخصیتان را پیدا کنید؟.جواب هر چه باشد،پیش خودتان محفوظ بماند.

شب های روشن
کارگردان: فرزاد مؤتمن
فیلمنامه: سعید عقیقی
مدیر فیلمبرداری: جمشید الوندی
موسیقی: پیمان یزدانیان
بازیگران: مهدی احمدی، هانیه توسلی و..
ژانر: درام

محاکمه در خیابان؛ قیصر روزگار ما آوریل 27, 2010

Posted by Raheleh Bahador in نقد آماتور.
Tags:
9 comments

بیست و هفتمین فیلم» مسعود کیمیایی».یک فیلم قهوه ایی که با پایان بندی اش وسوسه های کافی را برای نوشتن دارد.قصه ی دامادی به نام امیر که در شب عروسی با خبرخیانت همسرش مرجان آشفته میشود اما پس ازتکاپوی فراوان برای یافتن حقیقت، سرانجام می پذیرد که این خبر سوتفاهی بیش نیست.تمام این قصه در یک روز اتفاق می افتد.اگر»قیصر»شناسنامه ی کیمیایی باشد و ما عادت کرده ایم، غیرت و انتقام را خصوصیت اصلی قهرمان قصه های کیمیایی بدانیم، پس اینبارزمینه ی ذهنی ما راه به جایی نمیبرد و اینباردرست و غلط را نسل ما تعیین میکند.قهرمان قصه اینباربا همه ی نسخه های قبلی قیصر یک تفاوت اساسی دارد ،راست ماجرا را دروغ می پندارد و آنرا قبول میکند.اگر در سایر فیلمهای کیمیایی عصیان علیه جامعه ایی که خط قرمزهای فراوانی دارد، برای کیمیایی دوستان ،ارزش بود و مبارزه، اما در این»محاکمه در خیابان» قبول و مصالحه جای آن شورش دوست داشتنی را میگیرد و همه چیز ختم به خیری میشود که برای من خوشایند نبود.
اما شاید یک نکته ی اساسی را ازخلق این قهرمان جدید نباید از دست داد و من آنرا بسیار به پای هوشمندی و روزگارشناسی فیلمسازی چون مسعود کیمیایی می گذارم :امیر همان قیصر روزگار ماست که خسته ازحقیقتی که تلخ است ، میگذارد و میگذرد.شاید شما هم ازپایان جدید کیمیایی زیاد خوشتان نیاید اما این قهرمان خودِ ماییم در این روزگار و ما نباید از خودمان بدمان بیاید و تازه می فهمیم چقدرامیر بودن راحت تر از قیصر بودن است.
عنوان بندی پایان فیلم را خیلی دوست دارم که کار محمد علی جناب است؛ ترکیبی ازنقاشی و صفحه ی سیاه و به خصوص نام بازیگرها که در این سیاهی محو میشود.یک جورایی یادآورفیلم های قدیمی است با آن حال و هوا و آن صدای معترض «رضا یزدانی» که زبان کارگردان را خیلی خوب میفهمد و کلمات، ریتم صدا، جنس صدا،سبک راک و آهنگ کمرنگ اش که در پس زمینه کار خودش را خوب اجرا میکند، همه تبدیل شده به یک ترانه ی شنیدنی با شعر»یغما گلرویی»و آهنگسازی» فرزین قره گزلو».خوش به حال آنها که فیلم را در سینما دیده اند.سکانس هایی که از بالا از تهران گرفته شده هم، بدبینی و سوظن فیلم را تقویت میکند.به خصوص آن سکانس پایانی از این شهرِدر اندشت؛ وقتی تهران همه چیز را با همه ی آدمهایش می بلعد.
محاکمه ایی که حکم به تبرئه شدن مجرم میدهد در خیابانی که از انتقام نمی گذرد.
زمانه ی قیصر سپری شده و باید حرف تازه تری زد.کیمیایی راست میگوید، مثل قیصر.

دارا و ندار را دیدید؟ آوریل 1, 2010

Posted by Raheleh Bahador in نقد آماتور.
Tags:
5 comments

چند سالی‌ست ، مرسوم است ایام عید سریالهایی پخش میشود غالبا با پی ‌رنگ طنز. اما در عید امسال سریال« دارا و ندار» هر چند خواست لحن طنز به خود بگیرد، اما انتخاب سوژه‌ی تلخی چون فقر، زبان طنز آنرا بی اثر کرد.هر چند همین طنز نیز خود دارای مشکلات اساسی در بیان، درون مایه و ساختار است. مسعود ده‌نمکی پس از دو دنباله‌دار فقط پرفروش اخراجی‌ها 1و 2 با آن استقبال سرد از سوی منتقدان، اینک در قاب تلویزیون سریالی با همان لحن و موضع ساخته است.گروهی از انسانها از حاشیه‌ی اجتماع و از قومیت های گوناگون ایران در یک خانه جمع‌اند که نقطه‌ی مشترک تمام آنها فقر است.نشان دادن فقر در نوع خود خوب است اما با چه زبانی؟.فقر در اینجا آنقدر مینی‌مالیستی و کلیشه‌ایی ست که سوژه‌های لو رفته را بار دیگر دستمایه قرار میدهد تا دیدگاهی نو بیافریند اما باز به ورطه‌ی شعارزدگی می‌افتد و حق قضاوت منطقی را از بیننده میگیرد.فقر به آن شکل عریان ، با آدمهایی با لهجه‌های عجیب و اغراق شده‌ی کردی، لری، مشهدی و تا حدی گیلک به جای آنکه موقعیت تراژیک و رئال را پر رنگ کند یک آنتی رئال! خلق کرده است.گویی در تهران فقیری وجود نداشته تا از سایر قومیت‌ها قرض گرفته شود.لهجه‌ها به جز چند نمونه‌ی مختصر گیلکی، تصنعی و بیشتر شبیه کولی بازی ست تا ادای درست و اصیل آن.موقعیت‌های طنز بسیار رو، نابجا، و گاه لودگی ست تا طنز.با انتخاب بازیگرانی که مدت‌هاست در همان نقشها قالب شده اند، سحر ولدبیگی در نقش یک فالگیر، فتحعلی اویسی در نقش یک شهروند متعهد که اینجا هم رابین هود است و از ثروتمندان گرفته به فقرا میدهد، جواد هاشمی در نقش یک روحانی که بیش از افراد خطاکار نگران آنها و حقوقشان است و حسابی طناز است! رضا رویگری‌
در نقش همان ثروتمند بی‌درد، بهنوش بختیاری در نقش یک کولی بیچاره و خانه به دوش با آرزوهای بزرگ. نمونه‌ی بازی این نقشها را قبلا توسط همین بازیگران دیده‌ایم و چیز جدیدی به آن افزوده نشده تا خلاقیتی باشد و نگاهی تازه.با همان گریم و طراحی لباس معمول!.دیالوگ‌ها با تکرر و اضافات ملال آور است و موسیقی ابزار دم دستی‌ست که وقت و بی وقت برای پر رنگ کردن صحنه‌های فقر و بدبختی نواخته میشود تا کمبود‌های بیان و ساختار را جبران کند. باز جای شکرش باقیست که نمایش فقر آنهم از ته ته آن، از شکل تابو درتلویزیون در آمده و اگر فیلمساز کمی محافظه‌کار باشد و به قولا » خودی» باشد و با زبان طنز هم باشد تا به آقایان برنخورد، میشود سریال ساخت و بدبختی‌ها را نشان داد آنهم در ایام شادی تا به همه بیشتر خوش بگذرد.اما نمایش فقر و دردهای مردم در قلب ایران، اگر نامش «هزاران چشم» باشد با آن زبان و لحن درست و حساب شده و بی تعارف، و بازیهای درخشان و روان، به مذاق خیلی‌ها خوش نمی‌آید و هنوز چهار قسمت از پخش آن نگذشته دلشان را میزند و تعطیلش میکنند.

زن در سینمای مهرجویی مارس 25, 2010

Posted by Raheleh Bahador in نقد آماتور.
Tags:
add a comment

در میان سینماگران وطنی، و از میان بزرگانی چون کیمیایی، بیضایی، مهرجویی و بعدها بنی اعتماد، شاید مهرجویی بیشترین سهم را در ارائه ی تصویری متشخص، تازه و گاه رجحان یافته بر مرد دارد و از این حیث سینمای ایران در جشنواره‌های خارجی مدیون وی است . البته بحث من اصلاً حقوق زنان و فمینیست گری و این نژاد پرستی‌ها نیست و لا ریب فیه!، اما چون شخصاً به سینمای مهرجویی علاقه‌ی خاصی دارم، بحث پیرامون این فیلمساز از این دریچه هم میتواند تازگی داشته باشد و هم جذابیت های خاص خود.شخصیت زن به طور کل، و به طور خاص در آثاری چون پری ، سارا، بانو و لیلا به گونه‌ایی پرداخت شده است که او را فراتر از زندگی روزمره، در سطح بالاتری از اندیشه و تفکر، و رویاروایی‌اش با جهان بیرون با همه‌ی خوبی‌ها و بدی‌هایش به تصویر میکشد.پری و بانو را میتوان در یک مقوله جای داد. هر دو دارای تفکرات فلسفی و در پی جا گذاشتن دنیای مادّی و کشف دنیای روحانی هستند، اگر چه هر دو راه خود را میروند و به ظاهر کاری با دنیای بیرون ندارند اما همین پشت کردن نیز شیوه‌ایی از به مبارزه طلبیدن است .هر دو وارد دنیایی میشوند که پیش از این گویی همواره در تصرف مردان بوده است.بعلاوه اینکه پری از درخشان‌ترین شخصیت‌های سینمایی زن در دهه‌ی هفتاد به شمار میرود.سارا و لیلا و میهمان مامان هم با پرداختن به زن در سطحی ساده‌تر و در زندگی جاری، جایگاه زن را به چالش میکشند و بی طرفانه برای زن در خانواده ، زندگی اجتماعی و به طور ویژه در زندگی مشترک حرمت مضاعف قائل میشود و انگار آنرا از نو تعریف میکند.سارا با وجود تمام موانع و محدودیت‌ها ، نهایت فداکاری را برای همسرش دارد و وقتی موفق میشود زندگی اش را نجات دهد، تنها با یک سوظن ویرانگر و نادرست از طرف همسرش حاضر به ترک زندگی میشود.لیلا نیز نمونه‌ی زنانی‌ست باگذشت و صبور، اما شکننده که فداکاریش اینبار اینست که چون نمیتواند بچه‌دار شود ، از همسرش می‌خواهد با ازدواج مجدد، آنرا به زندگییش اضافه کند. در همه‌ی این آثار زن در سیمایی مترقی و فرای کلیشه‌های رایج دیده‌ میشود و از سدّ دیدگاه سنتی میگذرد.
در هامون، سنتوری و درخت گلابی هم اگرچه مرد محوریت اصلی قصه است اما چهره ی زن هم عصر باورپذیرتر است و میتوان به راحتی به اجتماع ارجاع داد.زنانی که در پی کسب موفقیت‌ها و یا راههای تازه‌تر ، راهشان را از مرد قصه جدا میکنند و.جالب اینکه در تمام این آثار، زن نقطه‌ی عشق و زندگی است و با نبود او هرج و مرج روحی برای مرد ایجاد میشود، هر چند شاید در این آثار زن یک تلنگر است برای تکمیل شدن راه پیش روی مردان که خودشان برگزیده‌اند.طغیان علیه جامعه‌ی سنتی(سنتوری ، درخت گلابی)، سیر و سلوک(پری و بانو) ، نمایش تصویری واقعی‌تر از زن امروز که به مرزهایی خارج از آشپزخانه هم فکر میکند( سنتوری، هامون ، درخت گلابی) ، و تلاش برای حفظ زندگی مشترک( سارا، لیلا) همه نقاط مشترک این آثار هستند. اما بزرگترین نقطه ی اشتراک این آثار اینست که زن با آن روح و روان پیچیده در آثار یک فیلمساز مرد، بهتر معرفی میشود و روح و تفکر او را هدف قرار میدهد و نمونه‌هایی اعلا از زن در سینما خلق میشود.نام گذاری فیلم‌ها نیز خود نشانگر سهم عمده‌ی زنان در آثار مهرجویی‌ست.تنها نمونه‌هایی از زنانی که در همه‌ی اعصار و جوامع زندگی میکنند اما کمتر حوزه‌های اجتماعی در اختیارشان است.شاید اگر کمی دقیق‌تر شویم مادرانمان یکی از آنها باشند.شگفت آور اینکه هیچ کدام از این فیلم ها بوی حمایت از حقوق از دست رفته‌ی زنان را نمیدهد( مانند فیلم‌های منیژه حکمت)، و زن برابر مرد، یک انسان است.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.