اروس اکتبر 29, 2010
Posted by Raheleh Bahador in Uncategorized, داستان.Tags: پیرزن, اروس, اسطوره های یونان, اشتباه, عشق
9 comments
آنروز اروس خسته از این همه تیر که پرتاب کرده بود و به هدف خورده یا نخورده بود؛ خواست کمی شیطنت کند و باقی تیرهایش را زود پرتاب کند به قلب این و آن و برود مرخصی پیش خانم بچه ها.
آخرین تیررا در چله ی کمان گذاشت و گوشه ایی کمین کرد.یک ساعتی گذشت و کسی از آنجا رد نمی شد.داشت خسته می شد و خمیازه می کشید که یکدفعه چشم هایش گرد شدند.یک پیرزن خمیده پشت، با عینک دسته مفتولی داشت عصازنان از آنجا، آرام و با صداهایی شبیه آه و ناله رد می شد.اروس چشمهایش از شیطنت برق زد و فکری تازه از سرش گذشت.زود تصمیمش را گرفت و با یک چشم نیمه باز از چله ی کمان نگاه کرد و تیر را رها کرد.تیر رفت و بر قلب پیرزن نشست.پیرزن لحظه ایی سر جایش ایستاد و کمی سرخ شد و در یک اسلو موشن، آخ یواشی گفت و دستش را بر قلبش گرفت.اروس خوشحال از تمام شدن تیرهایش، سوار موتور گازی اش شد و تا می توانست گاز داد و در میان ابر انبوه دود از آنجا دور شد.
پیرزن بیچاره به خانه رسید.چیزی در قلبش بالا و پایین می رفت.هی تو دلش چیزی قنج می زد.حالش را نمی دانست و از هر دوای خانگی که بلد بود چیزی قاطی کرد و خورد.رفت جلو آیینه و از کشو میز آرایشی، یک رژ لب قرمز در آورد و با بهت و حیرت به لبش مالید.گرامافون را روشن کرد و کمی با آهنگ » رفته عزیزم؛ رفته» رقصید ، اما هنوز آرام نشده بود.صدای زنگ خانه آمد و پیرزن رفت در را باز کند.ماتریس بود.پسر جوان دانشجویی که در طبقه ی بالای خانه ی پیرزن زندگی می کرد و آن وقت شب آمده بود تا از پیرزن سوزن نخ بگیرد.پیرزن اما، تا ماتریس را دید، دلش هوری ریخت پایین و لبش را چسباند به لب ماتریس و گیج و منگ خودش را در آغوش او رها کرد.
Red Fish مارس 13, 2010
Posted by Raheleh Bahador in Uncategorized, بوم.Tags: نوروز، سال نو، عید، هفت سین
4 comments
مارس 6, 2010
Posted by Raheleh Bahador in Uncategorized.Tags: موسیقی،ضدنازی،کوئنتین تارانتینو،حرامزادههای بی آبرو
1 comment so far
«Inglourious Basterds»
حرامزادههای بیآبرو
دومین فیلمی است که ازکوئنتین تارانتینو دیده ام و این یکی یک شاهکار بود.در فیلم دیگرش «بیل را بکش1″ خشونت کمتری وجود دارد اما در این یکی تا دلت بخواهد سکانس هست که همین جور سطل خون خالی میکنند! بازیگر اصلی و یا حداقل یکی از بازیگران اصلی این فیلم هم یک زن است(الی راث) اما از آن بازیگر زن بیل رو بکش (لوثی لو) زن تر است و لطافت بیشتری دارد!.به طور کلی زن لااقل در این دو فیلم در خدمت پیش بردن داستان است تا چیز دیگر. در این فیلم از فضای دو گانهی شرقی و غربی هم خبری نیست و فضای داستانی آن یکدست است و تمام وقت در فرانسهی تحت اشغال آلمان میگذرد.فضای مردانهی حاکم بر فیلم با خشونت موجود در آن درجریان جنگ جهانی دوم ،جوردر
آمده و بازیگر زن فیلم بیشترین بار عاطفی داستان را بر عهده دارد، البته یک عطوفت بسیار کنترل شده و در خدمت قصه.سکانس آشنایی فرمانده ی نازی «فردریک زولر»با دخترک فرانسوی«امانوئل میمیکس»آدم را غافلگیر میکند که بالاخره جرقهایی هم از نوع عشقییش روشن بشود، اما زیاد دلتان را خوش نکنید،چون سرانجامی ندارد وباخون تمام میشود.سکانسهای طولانی و گاه حوصله سر بر هم دارد که قصدش آزار شما نیست و بخشی از معرفی شخصیت و روانشناسی فیلم را انجام میدهد.براد پیت هم با همهی خوش تیپییش نقش فرماندهی حرامزاده ها راباورپذیر میکند و تیپش مانع ازآن نمیشود که بیننده نقش ضد قهرمان او را باور نکند . دیگر شخصیت برجسته ی فیلم فرمانده ی نازی«کلونل هانس لاندا» ست و بیش از دیگر سکانسها، صحنه های مربوط به او فضای رعب و وحشت ایجاد میکند و زیرکی هراس آورش تنها با مرگش خاتمه می یابد.رنگ بندی ها ونور پردازی فیلم طبیعی است و دیگر مثل بیل رو بکش آن همه رنگ گرم برای القای خشونت ندارد شاید چون خط داستانی فیلم این کار را به خوبی انجام میدهد. اینجا هم انتقامجویی پیش برنده است اما این بار از راه شخصی وارد و از در ملی و مردمی خارج میشود . حرامزاده های بی آبرو موسیقی متن فاعل ندارد، یعنی این طور نیست که مثل غالب فیلم ها موسیقی احساسات برانگیزنده باشد و بخشی از کارش تحت تاثیر قرار دادن و از این طریق آب بستن به فیلم نامه و در نهایت به چشم بیننده باشد! بلکه موسیقی یک نقش مکمل داردو شاید بتوان گفت به جز تیتراژ آغاز و پایان، فیلم موسیقی ندارد ! و خیالتان راحت است که اگر احساساتی هم شدید واقعی است و خردمندانه! اگر چه عشق اینجا هم ناکام میماند و فدای اسلحه میشود اما شاید همین آب باریکه هم به ما گوشزد میکند که در هر شرایط و هر تیپ آدمی زندگی ست که حرف اول را میزند و بعضی از آدمها در پست های اشتباهی خدمت میکنندو اگر اندک فرصتی برای جبران بیابند هم بی فایده است ،چون دیگر خیلی دیر شده و مرگ به آنها زل زده است.اگرچه حرامزادههای بیآبروعنوان فیلم را هم یدک میکشند اما فیلم بیش ازآنکه دربارهی این گروه ضدنازی باشد،دربارهی امانوئلی ست که سرانجام فیلم را با همهی معصومییتش خودش رقم میزند.فیلم نامزد چندین جایزهی اسکار شده و محصول 2009 سینمای امریکاست از یک هیولای هنرمند!تا حالا که ازدواج نکرده و امیدوارم بعد هم ازدواج نکند چون شایدزیادی احساساتی شد و ما را از این چنین فیلمهای فوق العاده ایی محروم کرد.
مارس 6, 2010
Posted by Raheleh Bahador in Uncategorized.Tags: تولد،بلوتوث،چراغ قوه،ابعاد،خوشحال
6 comments
«چراغ قوه»
همیشه از تکنولوژی می ترسیدم،آخرش هم گرفتارم کرد یا گرفتارش شدم.البته شاید ناآگاهی یکی از دلایل ترس باشد،اما همیشه شکل کلاسیک یاد گرفتن و دریافت اطلاعات را ترجیح داده ام ، مثل کتاب،روزنامه وقلم وکاغذ.قلم و کاغذ را از همه بیشتر،چون ابعادش هر چقدر هم باشد از یک صفحه بزرگتر نیست و در تسلط من است،ابعادش را میشناسم وبا اطمینان مینویسم اما اینجارا…نمیدانم،هنوز برای نظردادن خیلی زود است ومن صبرم زیاد است و حالا در آستانهی روز تولدم که اتفاقی با این حادثه مصادف شده،نمیدانم باید خوشحال باشم یا نه.اما از آنجایی که من بسیار مثبتم!رو به دوربین لبخند میزنم وتولدهمین لحظه مهم است که ثبت می شود.گفتم قلم وکاغذ،همیشه حرفهایی هست که فقط روی کاغذ می شود نوشت وحس بهتری دارد،صمیمیتر است.من فقط کمی ترسیدهام،از فضایی که کمتر میشناسم و آخرش نقطه ندارد.حالا هم احساس بلوتوث شدن ولم نمیکند،یک بلوتوث فکری خودخواسته!در آمدن از پیله زحمت دارد،شجاعت میخواهد،شایدهم آخرش پروانهایی از آن بیرون نیاید،اما مهم اینست که کرم سبز کوچک تلاشش را کرده است.
Hello world! مارس 6, 2010
Posted by Raheleh Bahador in Uncategorized.add a comment
Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!
