jump to navigation

Epiphany سپتامبر 17, 2016

Posted by راحله بهادر in ادبیات.
Tags: , ,
add a comment

لحظه ای شگفتی چشمک می زند و خاموش می شود. انگار ناگهان چیزی از ناخودآگاه ات رو شده است. خوبی خواندن متن هایی که دوست نداری، همین است.

متنی از یک راهب ساکسونی به نام هوگو از سنت ویکتور در قرن دوازدهم:[1]

The man who finds his homeland sweet is still a tender beginner; he to whom every soil is as his native one is already strong; but he is perfect to whom the entire world is as a foreign land. The tender soul has fixed his love on one spot in the world; the strong man has extended his love to all places; the perfect man has extinguished his. (cited in Said 1984:55

 ………………………………………………………………………………………………………………………

[1] « انسانی که میهن اش را دوست داشتنی می یابد هنوز یک مبتدی نازک دل است؛ آنکه هر خاکی برایش وطن است قوی است؛ اما انسانی کامل است که تمام جهان برای او مثل یک سرزمین بیگانه است. آن روح لطیف، عشق اش را در جهان بر یک نقطه متمرکز کرده؛ انسان قوی عشق اش را به همه ی جهان گسترش داده؛ انسان کامل آن عشق را در روح اش خاموش کرده است.»

 

سال هایی که فرهنگ شریف بود. سپتامبر 13, 2016

Posted by راحله بهادر in سیاه و سفید.
Tags: ,
add a comment

فرهنگ شریف هم مرد. اسمی که در سال های هفده تا بیست و سه چهار سالگی، فقط در کاست های شرکت دل آواز می شناختم؛ که تار می زد و حالا هر کدام از کاست ها گوشه ای گم و گور شده اند. قدیمی نبودم اما دلم دنبال چیزهای نو هم نبود. فقط می دانم که تا همین الان هم در مورد خیلی چیزها، اینکه قدیمی باشند، کهنه باشند، احساس بهتری دارم. از اجراهای کنسرت های اروپا و آمریکا و اجراهای خصوصی، وزن شان را نمی دانستم. فقط می دانستم، می دانم، همه شان فرهنگ شریف بودند؛ لطفی، ذوالفنون، شجریان، پیرنیاکان و همه ی سال هایی که با اینها لذت بردم و تا حالا که به ندرت موسیقی گوش می دهم.

mohammadreza-shajarian-peyvande-mehr-ahaang

روزی از همین روزها، موج ها باز هم جسم بی جان خاطره ای را به ساحل می آورد. داریوش مهرجویی، با همه ی فیلم هایش که غمی می آورد که فکر می کردم خردورزی است.

Routledge & Yale سپتامبر 10, 2016

Posted by راحله بهادر in ادبیات.
Tags: ,
add a comment

وقتی راهنما نداری، مدام در حال آزمون و خطا هستی. در تاریکی، دست می کشی به دیوار تا دکمه ی چراغ ها را پیدا کنی. و اینطوری چراغ ها یکی بعد از دیگری روشن می شوند. این بین ممکن است دکمه ی هواکش را هم بزنی مثلا، که به درد نمی خورد.

مستقیم رفتن سر وقت متون نقد ادبی، برای خیلی ها ساده نیست. به ویژه نقد پست مدرن که پیچیدگی و درهم تنیدگی های خودش را دارد. دو تا از منابعی که حکم چراغ های اصلی را برایم من داشته اند یکی سری کتاب های Routledge Critical Thinkers: essential guides for literary studies است از سری انتشارات گروه شناخته شده ی تیلور و فرانسیس و دیگری سری ویدئوهای سخنرانی های نقد ادبی چند تا از استادهای Yale University آمریکا.

بهترین معرفی برای کتاب های Routledge را در صفحه ی معرفی خود کتاب می خوانیم که: « یک مجموعه مقدمه های آسان از چهره های کلیدی تفکر نقد معاصر است». هر کتاب نه فقط به معرفی و شرح آرا یک متفکر می پردازد بلکه آن گره هایی که باید بین قبل و بعد آن نظرات هم زده شود را توضیح می دهد. تناقضات و شباهت ها و ارتباط ها با دیگر نظریات متفکر و نظرات منتقدان دیگر را. آسیب شناسی و ریشه شناسی نظریات را هم. نویسنده ی هر کتاب ممکن است متفاوت باشد.

خوبی مطالعه ی این کتاب ها از دو جنبه است: یکی آسان تر شدن فهم متن اصلی آن منتقد ( مثلا ناخودآگاه سیاسی جیمسون) و دیگری جلوگیری از برداشت های نادرست یا سطحی و نامربوط از متن اصلی. وقتی همه ی آن شاخه ها و به هم پیوستگی ها کامل شد، خواندن متن اصلی منتقد مورد نظر کیف دیگری دارد.

در مورد منبع دوم، خیلی اتفاقی ویدئوها را ترم یک ارشد در یوتوب دیدم. هم برای آنهاست که از مطالعه ی خالی خسته می شوند و هم برای آنها که دنبال کلاس درس درست و حسابی می گردند برای یاد گرفتن. اگر Yale University Courses را گوگل کنید، ویدیوهای آن در یوتوب زیاد پیدا می شود. این لینک یکی از ویدئوهاست:

13https://www.youtube.com/watch?v=Np72VPguqeI

 

نام پروفسورهایی که در هر ویدیو درس می دهند را نمی دانم، اما دیدن این ویدیوها برای وقتی خوب است که کاملا به بحث نقد مورد نظر سوار هستید و حالا نوبت کیفور شدن است. لذت بردن از فضای کلاس و استادی فوق العاده. را !

 

 

نوشتن خوب است. آوریل 1, 2016

Posted by راحله بهادر in شبانه روز.
add a comment

نوشتن عادتی است که هیچ وقت برایم عادی نمی شود. نوع بی مخاطب اش مزمن که بشود، خلسه ای می شود که به نوعی امساک خود است از دیگران. نوشتن به نوعی خودشیفتگی است. خودشیفتگی از خودی که داری با کلمات به شیوه ای، هر جایی، با هر موضوعی برآورده اش می کنی. مثل نقاشی که با رنگ، مثل فیلم سازی که با تصویر. زمان زیادی از کشف این موضوع نمی گذرد؛ که من دوست داشتن هایم را، تا حدی زیادی ناخودآگاه، با نوشتن نشان داده ام. نوشتن شما را یاد آدم ها می اندازد. خاطره ی آدم هایی که در بهترین دارایی تان شریک شان کرده اید. خاص ترین شکل دوست داشتن است که بارها ناخودآگاه تمرین کرده ام و جایی ثبت کرده ام: از نامه نگاری های دوران دبیرستان، یادداشت های کوتاه و بلند، انشا نوشتن برای نصف بچه های کلاس، تزم و کتاب ام برای پدر و مادر و دوستم، نقدی که بر اثری نوشته ام، حتی چکیده ها و مقاله هایی که برای بچه ها ترجمه می کردم. شاید چون نوشتن مثل حرف زدن آدم را دستپاچه نمی کند و به تو فرصت می دهد برای اینکه حرف ات را مزه مزه کنی.

کرنر سپتامبر 1, 2015

Posted by راحله بهادر in داستان.
Tags: ,
add a comment

از راه پله می آیم بالا. یک هفته ای می شود آسانسور خراب است و بالا نمی رود. روی پاگرد سوم که می رسم در خانه باز می شود. می ایستم. پاکت های میوه را می گذارم زمین. بوی ادکلن توی راهرو می پیچد. آنطرف پنجره بچه ها فوتبال بازی می کنند.

  • دیگه نیا خونه. زنگ بزن خودم میام.

صدای ناآشنایی خداحافظی کرد و در بسته شد. از لای نرده ها گوشه ی کتی معلوم شد. دکمه آسانسور را زد و بعد از چند لحظه رفت تو. صدای دینگ یعنی در بسته شد. سرم را برمی گردانم به سمت پنجره. پسربچه ها ایستاده اند و دارند با مرد همسایه دعوا می کنند. صدا نمی آید. از روبرو می شود دید شیشه ی پنجره ای شکسته است. مرد همسایه توپ به دست توپ اش پر است. از پشت پنجره فقط می شود ببینی شان. پاکت میوه ها را برمی دارم. بوی ادکلن هنوز در راهرو پر است.

آرام باش و بگذار زندگی راه خودش را برود. ژوئیه 10, 2015

Posted by راحله بهادر in سیاه و سفید.
Tags:
add a comment

این روزها از عشق زیاد می شنوم. مثل تجربه های دیگر آدم یک چیز منحصر به فرد است. موقع دمبل زدن دوستی از من پرسید تا به حال عاشق شده ام یا نه. بعد برایم تعریف کرد چطور عاشق شده است. و حالا چطور فارغ. بعد از پنج سال.

این را اینجا می نویسم. آخر چیزی نیست که به درد او بخورد. هر کسی برخورد خودش را دارد با این اتفاق. به تعریف اش کاری ندارم. اما من اینطور زندگی کردم که عشق آن است که حتی وقتی رفت با یکی دیگر، باز وقتی می بینی خوشبخت است، خوشحالی. حالا چه فرق می کند با تو یا با یک زن دیگر. که بعد سال ها وقتی می بینی اش حس احترامی در تو انگیخته می شود به درازای این سال ها. اگر تو را نخواسته بفهمی هر آدمی حق انتخاب دارد. اگر دوستش داشتی، خوشحال باشی که حالا جایی خوشبخت است. باور کن فرقی نمی کند با تو یا با آدم دیگری. که «نیمه ی گم شده ات» خوب زندگی می کند. این کار جسارت می خواهد.

مردانه از در آوریل 25, 2015

Posted by راحله بهادر in شبانه روز.
Tags:
2 comments

امروز پایان نامه ام را به استاد تحویل دادم. چند دقیقه گذشت. چند دقیقه ی دیگر هم. اینجور وقت ها می دانم نباید حرف بزنم. چون دارد می خواند. سرش را بلند کرد و گفت یادش می آید قبل عید، بیست و پنجم اسفند رفتم دفترش و گفتم هفته ی اول اردیبهشت تز را تحویل اش خواهم داد. داشتم گوش می دادم. گفت: مثل یه مرد از در وارد شدی و تز رو آوردی. خوشحالم!
همه ی خستگی این دو ماه و چند ماه قبل ترش ماند توی تن ام. دردنیای ایده آل من که خیلی وقت است دارد تکه تکه می شود، زن زن است. تکه تکه ها تن و ذهن را خراش می دهند و من گاهی یادم می رود کدام خراش مربوط به کدام حرف یا اتفاق است.

پاییز کشیدن دسامبر 13, 2014

Posted by راحله بهادر in شبانه روز.
add a comment

مثل تراوش زرد در تن برگ های نیمه سبز درخت. جایی که نمی توان مرزی بین زرد و سبز کشید. آنجا که در هم محو می شوند. تا آنجا که زرد همه ی سبز را اشغال می کند. خاموش. رنج کشیدن قوی ترین احساسی است که شناخته ام.

Those Far-off Days نوامبر 1, 2014

Posted by راحله بهادر in بوم.
Tags: ,
2 comments

raheleh

آیینه اوت 30, 2014

Posted by راحله بهادر in داستان.
Tags: ,
9 comments

زن دوباره داشت توی ساق پای‏ ام زق زق می کرد. دست بردم و گرفتم‏ اش. چند لحظه گذشت. رهایش کردم. زق زق. زق زق. صدای کف زدن و سوت تماشاچی‏ ها بلند شد. یک لحظه به انعکاس حلقه‏ ی نورانی آتش در آیینه‏ ی روبروی سن نگاه کردم و دوباره سرم را بردم نزدیک آیینه. لب‏ها را قرمزتر کردم. گوشه‏ های لب‏ ام را خواستم بکشم که باز نگاه‏ ام افتاد به انعکاس حلقه‏ ی آتش. پاهای فیل‏ها توی آیینه دراز و باریک بودند و در حلقه ‏ی آتش قطع می‏ شدند. قلم موی سبز را گذاشتم دور چشم‏ ام. این چشم. آن چشم. این یکی سبزتر از آن یکی بود و قیافه‏ ام را بی مزه‏ تر کرده بود. دوباره سبز برداشتم. حالا سبزی دور هر دو چشم یکسان بود. حاشیه‏ ی سبز دور چشم ها به رنگ سفید تراوش کرده بود. قلم مو را توی لیوان گذاشتم و رنگ سبز پخش شد بین رنگ چرک آب. صدای سوت و کف تماشاچی ها بلند شد. مرا صدا زدند. نوبت من بود. کلاه گیس را گذاشتم سرم. لای پرده را کمی باز کردم و یک چشمی به جمعیت نگاه کردم. مثل لکه ‏های رنگ که ته سالن به سیاهی می‏زد.
-آماده‏ ای؟ نوبت توئه!
سر برنگرداندم. صدای جیغ زن ارکستر سمفونیک از باندها پخش می‏شد. همیشه قبل از ورود من. دستمال گردن را کمی سفت کردم. زن نزدیک گردن‏ ام رسیده بود.