jump to navigation

نوشتن خوب است. آوریل 1, 2016

Posted by راحله بهادر in شبانه روز.
add a comment

نوشتن عادتی است که هیچ وقت برایم عادی نمی شود. نوع بی مخاطب اش مزمن که بشود، خلسه ای می شود که به نوعی امساک خود است از دیگران. نوشتن به نوعی خودشیفتگی است. خودشیفتگی از خودی که داری با کلمات به شیوه ای، هر جایی، با هر موضوعی برآورده اش می کنی. مثل نقاشی که با رنگ، مثل فیلم سازی که با تصویر. زمان زیادی از کشف این موضوع نمی گذرد؛ که من دوست داشتن هایم را، تا حدی زیادی ناخودآگاه، با نوشتن نشان داده ام. نوشتن شما را یاد آدم ها می اندازد. خاطره ی آدم هایی که در بهترین دارایی تان شریک شان کرده اید. خاص ترین شکل دوست داشتن است که بارها ناخودآگاه تمرین کرده ام و جایی ثبت کرده ام: از نامه نگاری های دوران دبیرستان، یادداشت های کوتاه و بلند، انشا نوشتن برای نصف بچه های کلاس، تزم و کتاب ام برای پدر و مادر و دوستم، نقدی که بر اثری نوشته ام، حتی چکیده ها و مقاله هایی که برای بچه ها ترجمه می کردم. شاید چون نوشتن مثل حرف زدن آدم را دستپاچه نمی کند و به تو فرصت می دهد برای اینکه حرف ات را مزه مزه کنی.

کرنر سپتامبر 1, 2015

Posted by راحله بهادر in داستان.
Tags: ,
add a comment

از راه پله می آیم بالا. یک هفته ای می شود آسانسور خراب است و بالا نمی رود. روی پاگرد سوم که می رسم در خانه باز می شود. می ایستم. پاکت های میوه را می گذارم زمین. بوی ادکلن توی راهرو می پیچد. آنطرف پنجره بچه ها فوتبال بازی می کنند.

  • دیگه نیا خونه. زنگ بزن خودم میام.

صدای ناآشنایی خداحافظی کرد و در بسته شد. از لای نرده ها گوشه ی کتی معلوم شد. دکمه آسانسور را زد و بعد از چند لحظه رفت تو. صدای دینگ یعنی در بسته شد. سرم را برمی گردانم به سمت پنجره. پسربچه ها ایستاده اند و دارند با مرد همسایه دعوا می کنند. صدا نمی آید. از روبرو می شود دید شیشه ی پنجره ای شکسته است. مرد همسایه توپ به دست توپ اش پر است. از پشت پنجره فقط می شود ببینی شان. پاکت میوه ها را برمی دارم. بوی ادکلن هنوز در راهرو پر است.

آرام باش و بگذار زندگی راه خودش را برود. ژوئیه 10, 2015

Posted by راحله بهادر in سیاه و سفید.
Tags:
add a comment

این روزها از عشق زیاد می شنوم. مثل تجربه های دیگر آدم یک چیز منحصر به فرد است. موقع دمبل زدن دوستی از من پرسید تا به حال عاشق شده ام یا نه. بعد برایم تعریف کرد چطور عاشق شده است. و حالا چطور فارغ. بعد از پنج سال.

این را اینجا می نویسم. آخر چیزی نیست که به درد او بخورد. هر کسی برخورد خودش را دارد با این اتفاق. به تعریف اش کاری ندارم. اما من اینطور زندگی کردم که عشق آن است که حتی وقتی رفت با یکی دیگر، باز وقتی می بینی خوشبخت است، خوشحالی. حالا چه فرق می کند با تو یا با یک زن دیگر. که بعد سال ها وقتی می بینی اش حس احترامی در تو انگیخته می شود به درازای این سال ها. اگر تو را نخواسته بفهمی هر آدمی حق انتخاب دارد. اگر دوستش داشتی، خوشحال باشی که حالا جایی خوشبخت است. باور کن فرقی نمی کند با تو یا با آدم دیگری. که «نیمه ی گم شده ات» خوب زندگی می کند. این کار جسارت می خواهد.

مردانه از در آوریل 25, 2015

Posted by راحله بهادر in شبانه روز.
Tags:
2 comments

امروز پایان نامه ام را به استاد تحویل دادم. چند دقیقه گذشت. چند دقیقه ی دیگر هم. اینجور وقت ها می دانم نباید حرف بزنم. چون دارد می خواند. سرش را بلند کرد و گفت یادش می آید قبل عید، بیست و پنجم اسفند رفتم دفترش و گفتم هفته ی اول اردیبهشت تز را تحویل اش خواهم داد. داشتم گوش می دادم. گفت: مثل یه مرد از در وارد شدی و تز رو آوردی. خوشحالم!
همه ی خستگی این دو ماه و چند ماه قبل ترش ماند توی تن ام. دردنیای ایده آل من که خیلی وقت است دارد تکه تکه می شود، زن زن است. تکه تکه ها تن و ذهن را خراش می دهند و من گاهی یادم می رود کدام خراش مربوط به کدام حرف یا اتفاق است.

پاییز کشیدن دسامبر 13, 2014

Posted by راحله بهادر in شبانه روز.
add a comment

مثل تراوش زرد در تن برگ های نیمه سبز درخت. جایی که نمی توان مرزی بین زرد و سبز کشید. آنجا که در هم محو می شوند. تا آنجا که زرد همه ی سبز را اشغال می کند. خاموش. رنج کشیدن قوی ترین احساسی است که شناخته ام.

Those Far-off Days نوامبر 1, 2014

Posted by راحله بهادر in بوم.
Tags: ,
2 comments

raheleh

آیینه اوت 30, 2014

Posted by راحله بهادر in داستان.
Tags: ,
9 comments

زن دوباره داشت توی ساق پای‏ ام زق زق می کرد. دست بردم و گرفتم‏ اش. چند لحظه گذشت. رهایش کردم. زق زق. زق زق. صدای کف زدن و سوت تماشاچی‏ ها بلند شد. یک لحظه به انعکاس حلقه‏ ی نورانی آتش در آیینه‏ ی روبروی سن نگاه کردم و دوباره سرم را بردم نزدیک آیینه. لب‏ها را قرمزتر کردم. گوشه‏ های لب‏ ام را خواستم بکشم که باز نگاه‏ ام افتاد به انعکاس حلقه‏ ی آتش. پاهای فیل‏ها توی آیینه دراز و باریک بودند و در حلقه ‏ی آتش قطع می‏ شدند. قلم موی سبز را گذاشتم دور چشم‏ ام. این چشم. آن چشم. این یکی سبزتر از آن یکی بود و قیافه‏ ام را بی مزه‏ تر کرده بود. دوباره سبز برداشتم. حالا سبزی دور هر دو چشم یکسان بود. حاشیه‏ ی سبز دور چشم ها به رنگ سفید تراوش کرده بود. قلم مو را توی لیوان گذاشتم و رنگ سبز پخش شد بین رنگ چرک آب. صدای سوت و کف تماشاچی ها بلند شد. مرا صدا زدند. نوبت من بود. کلاه گیس را گذاشتم سرم. لای پرده را کمی باز کردم و یک چشمی به جمعیت نگاه کردم. مثل لکه ‏های رنگ که ته سالن به سیاهی می‏زد.
-آماده‏ ای؟ نوبت توئه!
سر برنگرداندم. صدای جیغ زن ارکستر سمفونیک از باندها پخش می‏شد. همیشه قبل از ورود من. دستمال گردن را کمی سفت کردم. زن نزدیک گردن‏ ام رسیده بود.

ناتمام ماندن ژوئیه 31, 2014

Posted by راحله بهادر in سیاه و سفید.
Tags: ,
5 comments

یک فولدر دارم به اسم «داستانک های نیمه کاره». گاهی سر میزنم. یکی از آنها را باز میکنم. چیزی اضافه میکنم. چیزی را حذف میکنم. گاهی فقط می خوانم شان. بعضی هایشان الان چهار-پنج سال است ناتمام اند. نیمه کاره اند. رهایشان کرده ام. زندگی مان پر است از این آدم ها. آدم های نیمه کاره.

جایی در استان کرمان مه 11, 2014

Posted by راحله بهادر in شبانه روز.
Tags: ,
7 comments

حلا هشت ماه گذشته که آمده ام رفسنجان و می توانم واقعی تر درباره اش بنویسم. اطلاعات جغرافیایی اش را می توان از گوگل ارث درآورد یا هر نقشه ی دیگر.
چیزی که بیش از همه اینجا آزارم میدهد این است که مجبوری بیست و چهار ساعته فارسی حرف بزنی با بچه ها. گزینه ی بعدی انگلیسی است توی کلاس. دومی را بیشتر دوست دارم. گاهی آنقدر خسته میشوم از فارسی حرف زدن که سکوت می کنم. هیچ کس از اولش با این فارسی حرف زدن روان و بی لهجه، نمی تواند حدس بزند اهل کجا هستم. معمولا کسی نمی داند گراش کجاست. خودم را خسته هم نمیکنم. چند بار امتحان کردم و مجبور شدم توضیح بدهم. میگویم شیرازی هستم. بعدش بر و بر نگاهم میکنند که پس چرا آنقدرها سفید نیست و چشمهایش سبز نیستند و شیرازی حرف نمی زند.
شهر مطلقا تفریحی ندارد. به خاطر همین امکانات زیاد هر روز دعا میکنم سنواتی بشوم و بیشتر بمانم. یک پارک بانوان دارد و یک پارک دیگر. همین که پارک اش به «بانوان» منحصر میشود کافی است تا دافعه ایجاد کند برایم. حوصله ام که سر میرود؛ از یوتوب فیلم میبینم. گاهی شب ها می روم پایین توی حیاط. تاب بازی میکنم. تاب بازی هنوز برایم جاذبه دارد. از مسئولین تقاضا دارم مبله اش کنند تا شب ها بشود به پشت خوابید. شهر چند تا مغازه ی خوشکل هم دارد که برای من که در شهرم خوشکل ترش را دیده ام، معمولی است. سرگرمی بعدی سه تار زدن است. گاهی میروم توی تراس. وقتی بچه ها نیستند. که به ندرت پیش می آید. سینما؟ ندارد. تئاتر؟ ندارد. اما بیمارستان دارد. این روزها یک سرگرمی دیگر هم پیدا کرده ام. فوتبال دستی بازی کردن بچه ها عصر جمعه. آنهم فقط به خاطر اینکه آنقدرها که جیغ و داد می کنند، بازی نمی کنند. همین جمعه بود که فهمیدم فوتبال دستی هم دروازه بان دارد.
بدون دلتنگی مگر میشود؟ نمی شود. آدم ثابت دلتنگی هایم مادرم است. گاهی مریضم میکند. و توی آن حال می دانم نباید زنگ بزنم. غصه ام را می خورد. می مانم تا خوب بشوم. فروکش کند. دلم برای بقیه هم تنگ میشود. بقیه ای که فراموشم کرده اند و اندکی فراموششان کرده ام. اینجا جایی برای فراموش شدن و فراموش نکردن است. تلفن ها مختصر است. مادرم و خواهرم. دلم برای بغل کردن هستی هم زیاده تنگ می شود.
موضوع تزم هنوز روی هواست. بچه ها دارند پروپوزال را می نویسند. چند تا موضوع پیدا شد که چنگی به دلم نزد. استاد راهنمایم آدم خوبی است. نمی توانم بگویم استاد بدی است. استادم است دیگر. حداقلش این است که توی این وانفسای دکتر دکتر گفتن، احترام آدم را دارد. اما می دانم نهایتا خودم موضوع را انتخاب خواهم کرد و خودم می بندم اش. فقط باید قوی باشی. صبور باشی. و به خودت اطمینان بدهی از پس اش برخواهی آمد. به جز دو استادی که من سواد خاصی از آنها ندیده ام، یک استاد معرکه داریم. دکتر لشکریان. هندی است. پرستیژ و سوادش چیزی است که کمتر در دانشگاه های ایران پیدا می شود. نظم و انضباط کاری و به شدت سختگیر. پیرزن بدخلاقی که لذت دانش را به تو نشان می دهد. و همین یک نفر برای من کافیست. تا از جایی که آمده ام پشیمان نشوم. می شود راه هایی را تنهایی آمد. حتی اگر یک نفر نباشد تاییدت کند. فقط باید قوی باشی. صبور باشی.

Like a colourless dream مه 1, 2014

Posted by راحله بهادر in شبانه روز.
Tags:
add a comment

When they talk about their adventures, that many boys they know in their lives, I listen. A blank. Never is to be filled with the answer. Something always passes through my mind. That how it is possible to let someone get in you so easily? So easily. Do I fear the flashbacks? Not to be able to wipe out all those memories? Silence. How does it feel to be loved by a boy? How does someone get used to all those smiles and movements? Fall in love and fall out of love and then again in and out and in and out and in and out. I do not say that is wrong. I do not say that is right. I have nothing to say. Simply. Have they ever felt the loneliness deep in touch? When you make zero out of expectations from anybody but you. When you are swinging and there are no hands to push you ahead but your feet to push you back and then … swinging.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.